ܓ✿ تو فقط لیلی باش ܓ✿
باز کن پنجره ها را که نسیم
 
روز میلاد اقاقیها را، جشن میگیرد

 و بهار
 
روي هر شاخه، کنار هر برگ
 
شمع روشن کرده است
 
همه چلچله ها برگشتند
 
و طراوت را فرياد زدند
 
کوچه يکپارچه آواز شده است
 
و درخت گيلاس

هديه جشن، اقاقي ها را

 گل به دامن کرده است

*
 
باز کن پنجره‌ها را اي دوست
 
هيچ يادت هست، که زمين را عطشي وحشي سوخت؟
 
برگ ها پژمردند
 
تشنگي با جگر خاک چه کرد؟
 
هيچ يادت هست؟
توي تاريکي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاک چه کرد؟
 
با سر و سينه گل هاي سپيد
 
نيمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
*
 
حاليا معجزه باران را باور کن
 
و سخاوت را در چشم چمن زار ببين
 
و محبت را در روح نسيم
 
که در اين کوچه تنگ
 
با همين دست تهي
 
روز ميلاد اقاقي ها را
 
جشن مي گيرند

*
 
خاک جان يافته است
 
تو چرا سنگ شدي؟
 
تو چرا اين همه دلتنگ شدي ؟


 باز کن پنجره را
 
و بهاران را   باور کن!

 

بالاخره آخرین روز سال 91 هم رسید. سالی که برای من عین شاهنامه، آخرش خوش بود ...

امسال در آخرین روزها، همونطور که باد بهاری درختهای غرق خواب رو بیدار میکنه، دست قدرت خدا من رو هم از یک خواب عمیق 14 ساله بیدار کرد و " ان الله لا یغیر ما بقوم، حتی یغیروا ما بانفسهم" رو در گوشم زمزمه کرد و گفت:

خدا پشت توئه، جا بزنی می بازی        تو با دست خودت زندگیتو می سازی

 

امسال برای من فقط یک ماه نیم بود. همین یک ماه و نیم آخر. همین روزهای خوشی که فهمیدم با خدا و برای خدا خیلی زیباتر میشه زندگی کرد ... و این که با خدا بودن، فقط به نماز و روزه و حجاب نیست. اینها فقط پوسته های ظاهری دین هستند، که اگرچه لازمند، اما کافی نیستند ... خدا در متن زندگی ما جاریه و فقط وقتی میتونیم خوب زندگی کنیم که حقیقتاً اون رو هر لحظه در کنارمون حس کنیم و دستوراتش رو (حتی اگه برامون سخت باشن و به مذاقمون خوش نیان) مو به مو انجام بدیم.

در همین یک ماه نیم پر برکت، من کلی عادتهای خوب رو توی وجودم نهادینه کردم که نتیجه ش شد 3 کیلو کاهش وزن، اون هم بدون هیچ رژیمی و فقط با درست خوردن، عادت به پیاده روی روزانه که باعث شد شادابتر بشم. عادت کردم که با دستکش کار کنم و بدون زدن کرمهای دست و صورتم نخوابم و ..

اگه بگم همسرخان از این رو به اون رو شده دروغ گفته ام، اما اگه بگم هیچ تغییری نکرده هم بی انصافیه. قشنگ حس میکنم همسرخان داره تغییر میکنه. این خواب و خیال نیست. واقعاً شبها زودتر از همیشه میاد و خنده هاش و حرف زدنهاش واقعی تره و لطافتی رو نسبت به خودم توی رفتارهاش احساس میکنم که هرچند کمه، ولی کاملاً برام محسوسه  ...... و این که دوستان خوب و بینظیری مثل شما اینجا پیدا کردم ... که بابت تمام اینها خدا رو شکر میکنم و از ته قلبم میگم: هذا من فضل ربی ...

 

***

و اما بشنوید از روزگار من در این 24 ساعت اخیر:

در راستای عمل به شعار " توصیه های مهتابی را جدی بگیرید ! " و این که با یک دست نمیشه اینهمه هندوانه ی مهتابی رو یکجا برداشت، با خودم قرار گذاشتم چندتاش که به نظرم بیشتر مهمه رو انتخاب کنم و روی اونها تمرکز کنم تا یواش یواش برسم به بعدیها. مواردی که انتخاب کردم اینهاست:

*همیشه با آرایش و معطر بودن

*غذا کم کشیدن + اون یک قاشق کذا !  ( دلتون بسوزه! با یک تیر دونشون میزنم و در راستای رژیمم هم مفیده! )

*مرتب بودن خونه و آشپزخونه،  همیشه و مخصوصاً شب موقع خواب. طوری که آدم این صبحهای تعطیل که بلند میشه یه فضای مرتب ببینه، نه میدون جنگ که وسطش توپ شرپنل ترکیده!

*لباس زنانه و مرتب پوشیدن + دمپایی مزبور!  ( آقا من با این دوتا چشمهای خودم دیده ام که مهتاب خودش توی خونه از اون دمپایی پاشنه یکسره ها میپوشه، از نوع 5 و 7 سانت! ... بنابراین میتونم فتوا بدم که میشه پاشنه یکسره باشه که مومنات و مجاهدات ارزجمند کمتر اذیت بشن! )

* بحث شیرین ولوم صدا که بیشتر باید درباره بچه ها رعایت بشه. چون من خود به خود سر همسرخان داد نمیزنم، ولی متاسفانه یه وقتهایی سر بچه ها بعله! ... بالاخره از این نمد یه کلاهی هم به طفل معصومها برسه، بد نیست!

البته الان که نگاه میکنم میبینم بقیه موارد بیشترشون توی دل همینها لحاظ شده و به قول مولانا چون که صد آید نود هم پیش ماست ...

*و یک مورد مهم دیگه چند سطر پایینتر براتون میگم.


دیشب در یک اقدام ضربتی تمام لباسهای گل و گشادم رو گذاشتم توی کیسه تا ببرم بدم به بندگان خدا. بعدش به مصداق دیو چو بیرون رود فرشته درآید، رفتم از تدارکات گردان ( یعنی کمد لباسهای مهمانی ) لباسهای رزمم رو تحویل گرفتم. یه کت دامن و یه پیراهن قشنگ که خیلی مجلسی نیست و گرفته بودم برای مهمونی بپوشم رو گذاشتم دم دست. البته توشون راحت نیستم و یک کم برام تنگن، ولی چاره ای نیست. لباسهای گشادم همه از همونهاست که همسرخان بهشون میگه روده و ازشون بیزاره. باید تحمل کنم تا یکی دو کیلو کم بشم و توشون راحت باشم!

 در همین راستا یکی از دمپایی مهمونیهام که دارای کلیه خصایل جمالیه و کمالیه هست ( یعنی هم خوشگله و هم پاشنه ش 5 سانت هست، البته یکسره! ) رو آوردم گذاشتم دم دست.

عصر هم وقت آرایشگاه دارم. میخوام تا موقع رفتن همه کارهام رو تموم کنم که وقتی برگشتم برم حموم و دیگه مرتب و منظم برم به استقبال آخرین شب سال و سبزی پلو ماهی! و البته اون کم خوردن و یک قاشق آخرش که من رو کشته !

***

فکر نکنم دیگه قبل از سال تحویل بتونم پستی بگذارم. برای همین میخوام عیدیتون رو همین الان بهتون بدم. راستش میخواستم توصیه های مهتاب جان رو به عنوان عیدی براتون بذارم، اما کامنت آیدا جان ایده بهتری بهم داد. دیدم عیدی بهتر از اون پیدا نمیشه.

 

یادتونه توی بحث زندگی گوارا گفتم زندگی گورا زندگی هست که هم دنیای زیبا به آدم بده و هم آخرت زیبا ؟، موقع نوشتن این "هم دنیا و هم آخرت" هی یه مطلب میومد به ذهنم، ولی نمیفهمیدم چیه. با کامنت آیدا جان اون مطلب یهو یادم اومد. یه خاطره از علامه طباطبایی، نویسنده تفسیر بی نظیر المیزان، بود که میگن:

 " در ایام تحصیل در نجف، یک روز در مدرسه ایستاده بودم. مرحوم قاضی که از آن جا عبور میکردند وقتی به من رسیدند، دستشان را روی شانه من گذاشتند و گفتند : ای فرزند! دنیا می خواهی نماز شب بخوان، آخرت می خواهی نماز شب بخوان!

یعنی نماز شب این قدرت رو داره که خود به خود آدم رو در مسیر رسیدن به زندگی گوارا قرار بده.


و اما حدیث زیبایی که آیدا جان گفت و من اعتراف میکنم که قبلاً نشنیده بودم این هست. این حدیث بی نظیر و ملحقاتش رو، ضمن تشکر از آیدا جان، بعنوان عیدی به همه مون تقدیم میکنم:


زنی به خدمت امام صادق (ع) آمد و گفت: ای پسر پیغمبر! شوهرم مرا دوست نمی دارد. چه کنم؟

حضرت فرمود؛ «عَلَیک بصلوة اللّیل» بر تو باد نماز شب (یعنی برو نماز شب بخوان(

پس از مدتی، زن به خدمت حضرت رسید و تشکر کرد و گفت: شوهرم از آن وقت هیچ کس را به اندازه من دوست نمی دارد.

پس آن حضرت فرمود: خدا رحمت کند زنی را که سحر برخیزد و شوهرش را بیدار کند. و همچنین مردی که برخیزد و زنش را بیدار کند و نماز شب بخوانند.


بعد من یه تحقیق در این باره کردم و دیدم ای واااای چه خبره! اصلاً یه سری از چیزهای دنیوی که ما به عنوان زن دنبالشیم و حتی در توصیه های مهتابی هم هست با نماز شب خود به خود حاصل میشه.

 مثلاً :

*پیامبر اکرم (ص) می فرمایند : من کثرة صلاته باالیل، حسن وجهه بالنّهار    (هر که نماز شب زیاد بخواند هنگام روز زیبا و خوش سیما می گردد.)

*از امام زین العابدین (ع) سؤال شد: ما بال المتهجدین باللیل من أحسن النّاس وجها؟ چرا شب زنده داران از همه مردم خوش سیماترند؟

فرمود: لأنّهم خلو باللّه فکساهم اللّه من نوره. چون با خداوند خلوت می کنند، خدا نیز جامه ای از نور خویش بر آنان می پوشاند.

* امام صادق (ع) : صلاة اللّیل تحسن الوجه     نماز شب صورت انسان را زیبا می کند.

* امام صادق (ع) : صلاة اللّیل تُبیض الوجه     نماز شب روی را سفید می گرداند.

* امام صادق (ع) : صلاة اللیل تحسن الخلق     نماز شب انسان را خوش اخلاق می کند

* امام صادق (ع) :  صلوة الیل تطیب الریح     نماز شبْ انسان را خوشبو می کند.

 

باز هم بگم؟ ... خوب وقتی یک همچین راه تضمین شده ای برای رسیدن به خیر دنیا و آخرت و همون زندگی گوارا وجود داره، چرا از دست بدیم؟ مگه یه نماز شب چقدر وقت میبره؟ همه ش 11 رکعته دیگه؟ یعنی این خواب اینقدر با ارزشه؟ یعنی نمی ارزه برای به دست آوردن زندگی گوارا  یک ربع ازش بزنیم؟ ... معلومه که می ارزه.

اون مورد آخر تصمیماتم همینه. میخوام از همین امشب شروع کنم. در آخرین شب سال . میخوام بابت تمام  زندگی گذشته ام از خدا معذرت بخوام ... و ازش بخوام که زیر سایه ی لطف امامی که تجسم حقیقی زندگی گوارا در زمان ماست، طعم شیرین زندگی گوارا رو در تمام لحظه ها و روزهای سال جدید به خودم، خانواده م و همه دوستهای خوبی که اینجا دارم بچشونه.


عید حول حالناست که واجب است بفهمیم ...

عید تفاضای سبز شدن است ...

من رو در لحظه تحویل سال از دعا فراموش نکیند

و پیشاپیش سال نو همه تون مبارک ...

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 16:26 توسط رضوان |


سبزه ای که انداخته بودم داره سبز میشه و تا الان حدود 3 سانت رشد کرده. فکر کنم باید زودتر می انداختمش نمیدونم تا چهارشنبه اونقدر رشد میکنه که بتونم دورش ربان بپیچم و بذارمش سر سفره هفت سین، یا نه.
صبحها به بهانه آب دادن به سبزه میرم توی بالکن قشنگ پر از گلمون که مشرف به کوههای شمال تهرانه و توی این بی منظره گی این شهر پر از ساختمان برای خودش نعمت بزرگی محسوب میشه و یه جورایی
بهشت کوچک خونه ی ماست ... انگار واقعاً بوی بهار میاد ...

 اون روز که داشتم گندمها رو خیس میکردم تا جوانه بزنن اصلاً فکرش رو هم نمیکردم از اون دانه های سخت و خشک چیزی دربیاد! فقط مو به مو به توصیه هایی که شده بود عمل کردم و منتظر موندم. حتی وقتی جوانه ها رو با چشمهای خودم دیدم فکر نمیکردم این جوانه های سفید شل و ول سبز بشن و بتونن صاف و شق و رق برن بالا ... اما الان میبینم که همه چیز خوب پیش رفته ... همونطور که وعده داده شده بود.

پس معلوم میشه همیشه امیدی هست. هیچ چیزی اونقدر سخت نیست که نتونه تعییر کنه. که اگه از راهش وارد بشیم و درست عمل کنیم، حتی از دل چیزی به اون سفت و سختی هم جوونه در میاد. فقط شرطش اینه که درست و حساب شده عمل کنیم. با امید کاری که باید رو انجام بدیم و بعد منتظر بشیم تا قدرت خداوند رو با چشمهای خودمون ببینیم.

 * و اما ... و اما ... اگه گفتین در این هوای عالی چی میچسبه؟ بعله ... درس شیرین
 شگردهای زن عمو مهتاب جان من

دیروز جوابهای مهتاب جان به دستم رسید. البته یه مقدار پراکنده جواب داده بود و نیاز به مرتب شدن  حسابی داشت. من هم که مونده بودم، با اینهمه کار دم عید . آخه میدونین که به قول خیاطها تعمیر لباس از دوختنش بیشتر وقت میبره! ... برای همین میخواستم این پست رو بعد از عید بذارم، اما به دو دلیل نظرم عوض شد. اول این که دلم نیومد دوستان عزیزی که نمیدونم از کجا اینهمه محبتشون به دلم نشسته رو دو هفته منتظر بذارم. بعدش هم با خودم فکر کردم تعطیلات عید فرصت خوبیه که همه مون به این مطالب فکر کنیم و ازشون برای هدف گذاری سال جدید استفاده کنیم.
خلاصه هرطوری بود یه بخشیش رو سریع آماده کردم و براتون میذارم و بقیه ش هم به امید خدا بعد از تعطیلات.

خوب حالا بریم سر اصل مطلب. اول از همه بگم که زن عمو جان توی مقدمه جوابهاش چیزی رو گفت که برام فوق العاده جالب بود. اصلاً حالم رو جا آورد با این حرفش. گفت اوایل که وارد خانواده ما شده بود خیلی اذیت شد. خصوصاً اخلاقهای عمو جان و حساسیت زیادش به مرتب بودن خونه و آداب معاشرت و ... براش خیلی اذیت کننده بود. طفلکی کلی دست و پاش رو گم کرده بود. اما شانس آورد که بعد از ازدواج توی آپارتمان با خانمی همسایه شد به نام فرشته که خیلی کمکش کرد و راز و رمزهایی یادش داد که تونست این شرایط رو به بهترین وجهی مدیریت کنه. ( این فرشته خانوم رو خود من هم یک بار دیده ام. یه بار که تولد دختر عموم بود اون و دخترش هم دعوت بودن. همون موقع هم من حس کردم خیلی حرفه ایه! )

این موضوع از این جهت برام جالب بود که قبلش فکر میکردم که اینها توی ذات مهتاب بوده،(فکر کنم توی پستم هم نوشته بودم)،  اما الان معلوم شد که میشه آدم این چیزها رو به صورت اکتسابی یاد بگیره و با تمرکز و تمرین عادت ثانویه خودش کنه. جوری که همه فکر کنن اصلاً از توی دل مامانش با این خصایل بیرون اومده! ... البته خوب نمیشه انکار کرد که استعداد خودش هم خیلی خیلی مهم بوده. شاعر میفرماید :
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست             در باغ لاله روید و در شوره زار خس!

و اما اون نکات طلایی:

مهمترین اصل شوهر داری زن بودنه. این شاید به نظر بدیهی بیاد، اما اگه به عمقش بریم میبینیم اینطور نیست. یعنی باید آدم چیزی باشه که همسرش نیست. باید اول به همسرش نگاه کنه و ببینه این آدم برای چی زن گرفته. میخواسته کامل بشه و چیزهایی را بدست بیاره که خودش نداشته. برای همین زنی که میخواد محبوب شوهرش باشه باید زنانگی کنه. یعنی یه جورایی هر کاری مردها میکنن برعکسش رو انجام بده. مثلاً :

درباره سر و وضع :

* موهاش تا حد ممکن بلند باشه. ( از شانه بلندتر) و همیشه مرتب باشه. حتی اول صبح. خیلی مهمه که همسر، آدم رو در حال شونه کردن موهاش ببینه و ببینه که آدم به زیباییش اهمیت میده.

* ناخنهاش همیشه یک کم بلند و مرتب باشه.

* حتماً از زیور آلات ( گردنبند و گوشواره و ... ) استفاده کنه.

* بجای لباسهای اسپرت، دامن و لباسهای مدل دار بپوشه. ( بجز یک وقتهایی برای تنوع، یا وقتی که مطمئنه شوهرش اصلاً فقط لباسهای اسپرت دوست داره، که کمتر مردی اینطوری هست) ...

* توی خونه حتماً حتماً صندل پاشنه دار (بیشتر از 5 سانت) بپوشه که هم باعث میشه ساق پا فرم بهتری بگیره و هم خود به خود باعث میشه آدم مجبور بشه برای حفظ تعادلش هم که شده حرکاتش رو با آرامش و طرافت بیشتری انجام بده.

* به دستهاش بیش از اندازه برسه و این رسیدگی رو به شوهرش نشون بده. مثلاً اصلاً و تحت هیچ شرایطی بدون دستکش کار نکنه. استفاده از کرم صد آفتاب و عینک آفتابی و این شیکی جات هم باعث میشه ناخودآگاه همسرتون احساس کنه که شما موجود ظریفی هستید و باید مراعاتتون رو بکنه.


* باید کلی کش و سنجاق و گل سر و تل و ... داشته باشه و هر روز موهاش رو یه مدل درست کنه. اما لازم نیست خیلی شلوغ و حرفه ای باشه، چون بدتر مرد گیج میشه.

* نکته مهم : کارهای پیرایشی مثل بند انداختن و ابرو برداشتن و رنگ کردن و ... به هیچ عنوان نباید در حضور همسر انجام بشن.



از نظر رفتار و برخورد :

* حتی اگه ذاتا ترسو نیست، چندوقت یک بار وانمود کنه از یه چیزی میترسه و اجازه بده همسرش مثل هوختشره به دادش برسه و کمکش کنه و بعد هم در اولین فرصت کلی با آب و تاب درباره اون شجاعت همسرش برای دیگران تعریف و تمجید کنه. البته جلوی خود سوژه!

* حتی اگه زورش به قدر کافی هست، وانمود کنه که زورش به یک سری از چیزها نمیرسه و اجازه بده همسرش با انجام اون کارها احساس قدرت کنه. کارهای مثل باز کردن در شیشه ها، یا جابجا کردن چیزهای سنگین و از همه مهمتر حمل وسایل مثل ساکهای خرید، یا موقع مسافرت چمدان ... این خیلی مهمه که زن هیچوقت نشون نده که زورش زیاده.

* هیچوقت صداش رو بالا نبره. نه روی شوهر و نه روی بچه ها و هر کس دیگه ... طوری که همسرش خیال کنه اصلاً ولوم صداش بالاتر از این نمیره!  ( مهتاب میگه این خییییییییلی مهمه. یعنی یه جورایی اساسیه )

* موقع صحبت کردن با شوهر یه جوری کشدار و با ناز حرف بزنه و تا میتونه عزیزم و جانم قاطی حرفهاش کنه.

 * همیشه غذا کم توی ظرفش بکشه. طوری که همسرش مجبور بشه همیشه خودش به زور براش باز هم بریزه.
این هم خیلی مهمه. باید همیشه شوهر آدم فکر کنه باید به زور یه چیزی رو توی حلق آدم بکنه وگرنه خودش اهل خوردن نیست.

 * با این حال هیچوقت غذاش رو تا ته نخوره و اگه شده یه قاشق ته غذاش بذاره و بگه وای دیگه جا ندارم!

*  همیشه شاد و سرزنده باشه، ولی گاهی هم تو خودش بره و سر سنگین بشه تا قدر شادیهاش دونسته بشه. با همه مهربون باشه، ولی کلاً
هیچ وقت اینقدر لطف نکنه که بشه وظیفه ش.

* همیشه همیشه همیشه یه آرایش ملایم داشته باشه و معطر باشه. حداقل یک روز در میان حموم کنه و موهاش رو سشوار بکشه. سر و وضع مرتب و آرایش مثل یک سپره. به مردها آلارم میده که من به خودم توجه دارم و کسی اجازه نداره با من بی احترامی کنه. برای همین همسر آدم به مقدار متنابهی با احترام با آدم برخورد میکنه و به خودش اجازه نمیده هر برخوردی داشته باشه.)

نکته: مهمه که آرایش ملایم و دلپذیر باشه. مردها از آرایش سنگین بیزارن و بدتر اعصابشون به هم میریزه.

* حتماً در هنگام مشکل ماهانه یکی دو روز خودش رو تحویل بگیره و دست به سیاه و سفید نزنه و در این مدت کارها با همسر باشه. هم برای حفظ سلامتی زن و هم اینکه آقا یک کم قدر سلامتی خانم رو بفهمه. ( البته شگردش اینه که چون آقایون بیرون کار میکنن و طبعاً شب که میان خسته ن، باید خانوم از قبل به طور نامحسوس مقدمات کارها رو فراهم کنه و آقا فقط بخشهای آخر کار رو انجام بده. در واقع آقا به مصداق کار رو کی کرد اون که تموم کرد، هم کار کرده و احساس خوبی داره و هم خسته نشده و خاطره خوبی از کار خونه توی ذهنش ثبت میشه و سری بعد که قراره کار کنه فراری نیست.  البته هرچی بگذره آقایون کارکشته تر میشن و دیگه خودشون با ذوق کار میکنن.)


کدبانو گری :

* زن ملکه خونه ست و برای مرد وضعیت خونه نمودیه از شخصیت زن. اگه خونه نامرتب باشه مرد میفهمه زن اونقدر برای خودش ارزش قائل نیست که محل زندگیش رو مرتب کنه. برای همین به خودش اجازه میده از زن ایراد بگیره و بعد هم روشون به روی هم باز میشه.

* از اون مهمتر آشپزخونه ست و از همه مهمتر ظرفشوئیه. مردها ی ایرانی به ظرف کثیف خیلی حساسن. یعنی اگه تمام خونه برق بزنه، ولی توی ظرفشویی پر از ظرف باشه ناخودآگاه اعصابشون خورد میشه.
برای همین  هیچوقت نباید زن بدون این که شب آشپزخونه رو مرتب کنه بره بخوابه. یعنی براش مهم باشه که اونجا حتماً مرتب بشه. حالا این که خودش بشوره یا همسرش یا حتی ماشین ظرفشویی، خلاصه باید قبل از خواب مرتب بشه.

* لباس مردها مستقم به احساسشون وصله!  یعنی به کسی که لباسشون رو مرتب میکنه ناخودآگاه وابستگی عاطفی پیدا میکنن و به قدری ازش ممنون میشن که سعی میکنن در اولین فرصت چند برابر جبران کنن.


خوب دیگه تا همینجا بسه. من الان دارم از شرمندگی آب میشم و توی زمین فرو میرم. تعارف که نداریم. خدا کنه شماها مثل من نباشین. و بیشتر مطالبی که گفتم رو خودتون  از قبل بدونین و عمل کرده باشین.


******

دوستهای خوبی که برام کامنت گذاشتین، من از صبح مشغول مرتب کردن و آماده کردن این پست بودم و نرسیدم به کامنتهای پر محبتتون جواب بدم. اما همه شون رو خوندم. الان کلی خورده کاری وقت گیر سرم ریخته. خانوم کوچولو هم دیگه صبرش تموم شده و مدام بهانه میگیره. آخه از صبح سر من توی این لپ تاپ بوده! ... ولی مطمئن باشین سر فرصت بهشون جواب میدم.ممنون که همراهمین.


بعداً نوشت : آقا من داشتم جارو برقی میکشیدم و همینطور به مطالب مهتاب جان فکر میکردم که یادم اومد چندتا  نکته رو نگفتم.

1. من اینجا فقط از مهتاب جان نقل قول کرده ام و اینها نظرات من نیست. حتی نسبت به بعضیهاش ان قلت دارم. مثلاً اون مورد غذا نخوردن که خوب باید حواسمون باشه با یه شگردی انجام بشه که به اسراف منجر نشه. مثلاً اضافیش رو از اول حواسمون باشه دست نزنیم تا بشه برش گردوند توی قابلمه، یا بریزیم توی بشقاب همسر ایشون نوش جان کنند و ... و این که حواسمون باشه اون وسط یه وقت دروغ نگیم که کارمون از بیخ و بن خراب بشه ... خلاصه یه ظرافتهایی لازمه که نه سیخ بسوزه و نه کباب!

2. فکر میکنم لازمه بدونین که رویکرد من در تنظیم سوالهایی که پرسیدم  چی بوده. من با توجه به مشکل خودم که با این که میدونم همسرخان دوستم داره، ولی احترامم رو نداره و به قول خودمون دست و دلش سر من و احساساتم نمی لرزه،  سوالات رو تنظیم کردم ... این که چطوری کاری کنیم که همسرمون در کنار این که دوستمون داره، احتراممون رو هم داشته باشه و فکر  نکنه ما اونقدر قوی هستیم که نیاز به توجه و محبت و رسیدگی نداریم و مثل علف هرز خودمون یه جوری سر میکنیم! ... در واقع ما سر همسر رو کلاه نمیذاریم، بلکه چون آقایون معمولاً به نفعشونه نیاز خانمها به خودشون و توجهشون رو نادیده بگیرن، با جلب کردن توجه همسر به ظرافت زن ، این نیاز رو بولد میکنیم.


3. و بالاخره از همه اینها مهمتر این که در حین اجرای این شگردها یادمون نره:


" قل اللّهم مالك الملك توتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء. و تعز من تشاء و تذل من تشاء. بيدك الخير انك على كل شىء قدير " 


بگو بار خدایا!  اى خدایى که مالك حقیقی عالم تو هستى!  تو به هركس بخواهى ملك و سلطنت مى دهى و از هركس بخواهى مى گيرى. و به هركس ‍ بخواهى عزت و اقتدار مى بخشى و هر كه را بخواهى خوار مى كنى.
 خدايا هر خير و نيكوئى بدست تو است  و تو بر هر
چيزى توانائى.



برم تا خانوم کوچولو با لوله جارو برقی دیوار رو قلوه کن نکرده، دم عیدی! .... راستی چرا من اینقدر پرچونه ام، آیا؟   :دی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 10:35 توسط رضوان |

سلام و قبل از هر چیز عید میلاد خانم حضرت زینب ( س) رو بهتون تبریم میگم.

بازی محبوب خانوم کوچولو لگو بازیه. اونقدر که مجبور شده ایم دو سری لگو در دو سایز براش بخریم تا به اندازه کافی قدرت مانور داشته باشه. چند وقت قبل با هم نشستیم و با استفاده از همه لگوها یه خونه بزرگ درست کردیم، به چه قشنگی! ... خانوم کوچولو اونقدر خوشش اومد که دیگه همه ش همون رو می ساخت و دیگه ساختنش رو از حفظ شده بود. راستش خود من هم فکر میکردم دیگه کاملترین خونه ای که میشه با این تعداد لگو ساخت همینه.

دیروز خانوم کوچولو و خواهرش داشتن با لگو بازی میکردن و من مشغول کارهام بودم که یهو صدای فریاد شادیش من رو از جا پروند: مامانی، ببین یه خونه ی جدید! ...   تازه این دوتا طبق ( طبقه) داره!

نگاه کردم و دیدم بعله، عجب آرشیتکتهایی هستن این دخترهای من! کلاً ترکیب رو به هم زده بودن و به جای اون خونه ویلایی، یه خونه دو طبقه ساخته بودن. و خانوم کوچولو هم بلافاصله اَرگو (خرگوش) ی محبوبش رو در طبقه بالا که لابد پنت هاوس خونه محسوب میشد جا داده بود!

نمیتونم توصیف کنم که چقدر لذت بردم. و بیشتر از ساخته شدن خونه، از شجاعتشون در بهم زدن خونه قبلی و درانداختن یک طرح نو کیف کرده بودم ... و بعد تمام دیروز به این فکر میکردم که من چیم از اون دوتا کمتره؟ ...

به نظر من زندگی یه جور لگو بازیه. به هرکدوم از ما یه تعداد لگو داده شده که برای ساختن یه چیز خیلی قشنگ کافیه. کمی و زیادی و رنگ و شکل لگوها همون تفاوتهایی هستند که در شرایط زندگی هرکس قرار داده شده. یکی زیباست، یکی معمولیه، یکی خانواده خوبی داره، یکی از اول شوهر همراهی داره، یکی هوش خوبی داره، یکی کند ذهنه و ... دیگه اون هنر خود ماست که تلاش کنیم و بتونیم با مدیریت درست اون لگوها بهترین شکل ممکن رو ازشون دربیاریم.

قرار نیست نتیجه کار آدمها مثل هم باشه، بلکه مهم اینه که آخر کار یه چیز متعادل و قشنگ و قشنگنترین چیزی که ممکنه با اون تعداد و رنگ و شکل لگو ساخته بشه رو تحویل خدا بدیم.

حالا سوال اینجاست: آیا من توی این 14 سال زندگی با لگوهام بهترین شکل رو ساخته ام؟

 ***

توی پست قبل خیلی از دوستان نازنین با مهربونی تمام دلداریم دادن که مهم نیست. نیمه پر لیوان رو ببین و قدر داشته هات رو بدون و این که حرف همسرخان اونقدرها که تو میگی ناراحت کننده نبوده و ... از تمام اینها ممنونم، اما تمام هدف من از نوشتن در اینجا اینه که دیگه خودم رو دلداری ندم!

شاید اشکال از من بوده که نتونستم مشکلم و دغدغه م رو درست به شما دوستان خوبم منتقل کنم. من میدونم که خیلیها هستند که همسرشون بده و معتاده و هزارتا مشکل و مصیبت دارن. اما خوب خیلی ها هم هستند که دارن درست و معتدل با هم زندگی میکنن و از کنار هم بودن لذت میبرن. اصلاً اشکال عملکرد من توی این 14 سال همین بوده که هی از واقعیت فرار کردم و گفتم ولش کن! سخت نگیر! دنیا دو روزه! تو خودت سعی کن آدم خوبی باشی و تحمل کنی! ... بالاخره یه جوری این چند صباح رو میگذرونی و بعدش همه چیز تموم میشه و راحت میشی! ...

اما پتک اصلی که توی مغزم خورد و من رو به خودم آورد اینه که فهمیدم نخیر اینطوریها هم نیست. یه بخش بزرگی از سعادت اون دنیای من بستگی به این داره که تونسته باشم این دنیام رو درست مدیریت کنم و تا جایی که میتونم خوب و زیبا زندگی کنم ... و اگه همینطور پیش برم اون دنیا هم همین آشه و همین کاسه!

ببینید ما در تعالیم اسلامی مفهومی داریم به اسم " حیات طیبه " که ترجمه تحت اللفظیش میشه زندگی پاک. اما مفمومش چیزی فراتر از اون هست. بهترین ترجمه ای که از این لفظ دیدم مال آقا ست که در درس تفسیرشون اون رو زندگی گوارا ترجمه کردن ... یعنی زندگی که انسان ازش هم مادی و هم معنوی لذت ببره.

انسان یه موجود دو وجهیه که هم بعد مادی داره و هم بعد معنوی. که هردوتاش به یک اندازه مهمه. و به هر کدوم بی توجهی بشه آدم احساس میکنه یه چیزی کمه. حیات طیبه یا همون زندگی گوارا زندگی هست توش نیازهای مادی و معنوی آدمها هر دو به یک اندازه برآورده میشن. و آدم به تعادل میرسه. نه این که یه بعد از وجودش سرطانی رشد کنه و یه بعد دیگه ش معطل بمونه!

من خیلی ها رو میشناسم که زندگی مادی خوبی دارن و حتی از زندگی مشترکشون هم به غایت راضیند و همه جوره همدیگه رو درک میکنن و به هم توجه میکنن و ... اما روحشون آرامش نداره و مدام سراغ این چیز و اون چیز میرن تا آرامش بگیرن. اما فایده نداره، چون به بعد معنوی وجودشون که جز با ارتباط با خدا آرامش نمیگیره توجه نکردن.

و در کنارش کسانی رو میشناسم که از بس به معنویات توجه کردن، از زندگی مادی به دور موندن و یه عقده های پنهانی توی وجودشون شکل گرفته که من خودم ازشون میترسم. چون مثل یک بمب در حال انفجارن. همونهایی که تا دنیا بهشون رو میاره خودشون رو گم میکنن و دیگه وامصیبتاه!

 حضرت علی (ع) خیلی قشنگ این مطلب رو توضیح داده اند:

مؤمنان پرهیزکار در دنیا به بهترین صورت زندگی میکنند، و به گواراترین ترین صورت، از آن برخوردار هستند . با اهل دنیا، در دنیایشان شریکند. از بهترین آنچه آنان می خورند، می خورند، و از بهترین نوشیدنی آنان می نوشند، از بهترین آنچه می پوشند در بر می کنند، در بهترین خانه ها، سکونت می یابند، از برترین ازدواج های آنان برخوردار و از والاترین مرکب های آنان بهره مندند .

آنها از هر دو خیر دنیا و آخرت برخوردارند .با اهل دنیا در برخورداری آنان از دنیایشان شریکند، اما اهل دنیا در برخورداری مؤمنان از آخرتشان، بهره ای ندارند ....  پس آنان که از اندک عقلی برخوردارند، مشتاق چنین زندگی هستند. "

امام باقر (ع)  هم در دعای خودشان، از خداوند  رفاه دنیایی طلب می کنند و میگن:

"خدایا! از تو می خواهم تا زمانی که مرا زنده می داری، به من رفاه در معیشت عطا کنی، آنچنان معیشتی که با آن بر اطاعت و فرمانبرداریت قوت بیابم و به رضوان تو نایل گردم ... و دنیا را زندان من، و جدایی از آن را باعث اندوه من قرار نده  …"

 

تفاوت رو متوجه شدین؟ ما یه چیزی شنیدیم که میگن " الدنیا سجن المومن" ( دنیا زندان مومن است) . اما اینجا می بینیم که امام میگن: "دنیا را زندان من و جدایی از آن را باعث اندوه من قرار نده." ... یعنی درسته که مومن دلش میخواد از این دنیا بره و این دنیا براش حکم زندان رو داره، اما این اشتیاق از روی بدبختی و برای فرار کردن از بیچارگیهای این دنیا نیست. اونها با وجودی که در این دنیا خوشبختند و از مواهب دنیا که خدا بهشون داده لذت میبرن، وقتی میبینن زیباییهای اون دنیا بهتر و پایدارتره ( و الاخره خیر و ابقی ) مشتاق میشن که زودتر به اونجا برن.

 

حالا میفهمم که زندگی دنیا خیلی خیلی مهمه. خیلی مهمه که ما موفق بشیم لگوهایی که بهمون داده شده رو به بهترین نحو بچینیم  تا در دنیا به زندگی گوارا دست پیدا کنیم. برای این منظور باید به چند نکته دقت کرد:

* در زندگی گوارا، باید هم از «حسنه دنیا» برخوردار بود و هم از «حسنه آخرت » ( ربنا آتنا فی الدنیا حسنة وفی الاخرة حسنة )

* و در عین توجه به آخرت نباید سهم و نصیب خودمون از دنیا رو فراموش کنیم . ( ولاتنس نصیبک من الدنیا ) 

* و چونکه حیات طیبه، با استفاده از «طیبات » امکان پذیره، این که خودمون رو از رزق طیب الهی محروم کنیم، و همه ش به  مقامات معنوی دلخوش باشیم درست نیست: قل من حرم زینة الله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق؟  (بگو چه کسی زینت های الهی را که برای بندگان خود آفریده و روزی های پاکیزه را حرام کرده است؟)

 

و این چیزیه که من اینجا دنبالشم : زندگی گوارا ... زندگی که هم من توش به وظایفم و جهادم عمل میکنم و هم همسرخان با من با مودت و مثل یک ریحانه رفتار کنه ...

شاید هنوز مختصات دقیق زندگی گوارا رو ندونم، اما خوب میدونم این زندگی مسالمت آمیزی که نه من توش احساس آرامش کنم و نه همسرخان و مدام برای به دست آوردن حقوق اولیه مون توی زندگی با هم کلنجار بریم رو نمیشه بهش گفت : زندگی گوارا ...

برای رسیدن به چنین زندگی، خداوند راه را اینطور به ما نشان داده :

مَن عَمِلَ صالِحًا مِن ذَكَرٍ أَو أُنثىٰ وَهُوَ مُؤمِنٌ فَلَنُحیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً ۖ وَلَنَجزِیَنَّهُم أَجرَهُم بِأَحسَنِ ما كانوا یَعمَلونَ

یعنی هر كس كار شایسته‌ انجام دهد، خواه مرد باشد یا زن، و به خداوند ایمان داشته باشد، او را با یک زندگی گوارا زنده می‌کنیم؛ و پاداش آن‌ها را به بهترین اعمالی كه انجام می‌دادند، خواهیم داد.

این " زنده میکنیم " یعنی کسی که این زندگی گوارا رو تجربه نکنه، انگار اصلاً زندگی نکرده. و چون زندگی دنیا مقدمه زندگی آخرته ، به آخرتش هم امیدی نیست ... و من همه ترسم از اینه که بعد از یک عمر زندگی مشمول این آیه از قران بشم که :

" هل انبئکم بالاخسرین اعمالا؟ الذین ضل سعیهم فی الحیات الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا

( آیا میخواهید بدانیدکه زیانکار ترین افراد در عمل چه کسانی هستند؟ آنهایی که تمام زحماتشان در دنیا به هدر و گمراهی رفته، ولی خودشان فکر میکنند که بهترین اعمال را انجام داده اند! )

 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 12:49 توسط رضوان |

 

اپیزود اول : "ستاره " ای بدرخشید و ماه مجلس شد ...

آقا دروغ چرا؟ تا قبر آآآآآآ  ! ... وقتی اینجا رو باز کردم خشکم زد!  ... شنیده بودم که میگن فلانی شب گدا میخوابه و صبح پادشاهه، اما باور نکرده بودم، تا اینکه خودم شدم نمونه ­ش! ... خودتون قضاوت کنید: بازدید 5 شنبه اینجا 51 نفر بوده و بازدید جمعه 540 نفر! یعنی بیشتر از ده برابر ...

و همه اینها به خاطر نظر لطف ستاره جان به اینجاست. نمیدونم چی بگم. فقط امیدوارم من و نوشته هام لیاقت اینهمه لطف ستاره جان و دوستان گلی که تازه اینجا رو از عطر حضورشون معطر کردن رو داشته باشیم. اینقدر از آشنایی باهاتون خوشحالم که با وجود اینهمه کاری که سرم ریخته، میخوام به تدریج جواب دونه دونه کامنتهاتون رو بدم ... حتماً آشنایی با شما هم امداد غیبی خدا بوده برای باز شدن دریچه ی افکار نابتون بروی من، تا بتونم از راهنماییهاتون برای بهتر طی کردن این مسیر استفاده کنم.

اما این هم برام تلنگری بود ... یک تلنگر امیدبخش. این که واقعاً یک نظر لطف چه قدرتها داره و ما ازش غافلیم. از این به بعد با امید بیشتری نگاهم رو به آسمان میدوزم، چون مطمئنم فقط یک نظر لطف ، برای به دست آوردن همه آنچه من دارم در به در به دنبالش میدوم، کافیه ...

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند      آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند؟

 

***

اپیزود دوم : یک حقیقت تلخ

میگن یه بنده خدایی از این که کفش نداشت شاکی بود، وقتی دید یکی هست که اصلاً پا نداره، کلی خدا رو شکر کرد! ...  ما هم دیروز سه نفری ( من و همسرخان و خانوم خانوما) به جون خونه افتادیم و هی خدا رو شکر کردیم که در قصر زندگی نمیکنیم، که مجبور باشیم زمین بیشتری رو بسابیم! ... بگذریم که اون وسط خانوم خانوما ( که کلاً مغزش به شدت فعاله و مدام در حال اختراع و اکتشافه! ) تحت تاثیر فشار تی کشیدن، همونطور فی المجلس یک روبات خانه دار طراحی کرد. البته وجه تمایز این روبات با انواع موجود در بلاد خارجه اینه که مفهومی به اسم " نجس کاری نکردن" براش تعریف شده است و قابلیت این رو داره که هر دستمالی رو به هر جایی نماله!

همسرخان هم کلی کمک کرد. با وجود این که به خاطر عوض کردن خونه مون، وضعیت مالی چندان روبراهی نداریم، صبح رفتیم و برای خونه خرید عیدانه کردیم. بعدش زمین پذیرایی رو شست و بعدش هم قبل از رفتن توی حمام و شستن فرش آشپزخونه، بادمجانها رو روی باربکیو بالکن کبابی کرد تا من باهاشون میرزا قاسمی درست کنم. البته اون وسط هم کلی خورده کای که هر کدومش کلی کار بود انجام داد. همه رو هم داوطلبانه و بدون اصرار من.

البته همونطور که قبلاً هم گفتم این کارها رو پیشترها هم میکرد و از کرامات من نیست. فقط من حس میکردم این دفعه یک کم لطافت و مهربونی بیشتری چاشنیش شده بود. اونقدر که بیشتر از خود کمکها، از این یه نموره مهربونی خوشحال بودم. لحظه شماری میکردم یه فرصت پیش بیاد و این پیشروی رو به شماها هم خبر بدم، حتی کلمات پستی که میخواستم در این باره بنویسم رو توی ذهنم حس میکردم ... اما همسرخان وقتی داشت از خستگی روی تخت بیهوش میشد، در آخرین لحظات بهم گفت: "امشب دیگه دست به چیزی نزنی ها! نری دوباره کار کنی، حالت خراب شه بیفتی رو دستم، تعطیلات عیدمون رو خراب کنی! " ...

چند ثانیه نگاهش کردم. نمیدونستم به آدمی که بین فامیل و آشنا به با ادبی معروفه و همه شخصیتش رو تحسین میکنند، ولی به بهانه صمیمیت، کلمات زیبا رو از نزدیکترین کسش دریغ میکنه چی باید گفت. حقیقت تلخ زندگی من اینه که همسرخان حاضره هر نوع کار فیزیکی انجام بده، اما از به کار بردن یک ذره زبون خوش دریغ میکنه!

بهش گفتم: " آخه من کدومش رو باور کنم؟ ... اونهمه کمک و مهربونیهای صبح تا الانت رو، یا این حرف آخرت که توی ذهن آدم همه ش رو به باد میده؟ "

اصلاً یادم نمیاد چی جواب داد. لابد اونقدر چیز بیربطی بوده که ارزش این که در حافظه م ثبت بشه رو نداشته. یا مثل همیشه گفته مهم عمله، نه حرف که باد هواست! ...

وااااااااای خدا! ... من کی موفق میشم به این بنده ت یاد بدم با من با کلمات و لحن خوب حرف بزنه؟

اما من از لطف خدا ناامید نیستم.  بهترین نشونه خود منم که دارم تغییر رو در وجودم احساس میکنم و به نظرم این از هر چیز دیگه ای مهمتره. چون تا من تغییر نکنم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد. مهم اینه که مواظب باشم شیطان وسط کار ناامیدم نکنه ... و یادم نره که حتی یه ذره تغییر و بهتر شدن اوضاع، از هیچی بهتره. یه جا خوندم که نوشته بود:

به سوی ماه پرواز کن، چون حتی اگر به مقصد نرسی هم میان ستارگان جای خواهی گرفت ...

 

***


اپیزود سوم : " چادرت را بتکان، قصد تیمم داریم" ...

تمام روز، با وجود اونهمه کار و خستگی،حس و حال شادمانه ای داشتم تا وقتی که نوبت به تمیز کردن شومینه و هیزمهای داخلش رسید. من و این شومینه ی علیه ما علیه با هم ماجراها داریم ... هر طور بود بغضم رو قورت دادم و نگذاشتم کسی چیزی بفهمه ... شب وقتی همه خوابیدند برای خستگی در کردن به سراغ شعرهای شاعر محبوبم رفتم و از شانسم بین اونهمه شعر، شعری آمد که مقاومت در مقابلش ممکن نبود ... و شد آنچه که شد ...  فقط خدا را شکر که همه خواب بودند!

و من نوشتم:

 

حمیدرضا برقعی میگوید:

" با خودم فکر می کنم اصلا چرا باید  رباب ، با آب هم قافیه باشد؟

 و این که روضه خوان ها زیادی شلوغش می کنند.

 حرمله آنقدر ها هم که می گویند تیر انداز ماهری نبود،

 هدف های روشنی داشت! ... "

...

من هم دیروز موقع خانه تکانی  با خودم فکر میکردم

خدا را شکر که زود هوا گرم شد و این شومینه ی لعنتی جمع شد

با آن هیزمهای سفالی اش که با هیزمهای واقعی مو نمی زنند.

و هر وقت روشن میشوند، مجبورم در گوشه ای گم و گور شوم،

تا زبانه کشیدن شعله ها را نیبنم.

و دیگران هم اشکهایی که ناخودآگاه به صورتم می غلتند را نبینند.

آخر چطور در قرن بیست و یکم توضیح بدهم که من طاقت دیدن هیزمهای شعله ور را ندارم ...

حتی اگر آنچه آتش گرفته فقط چند تکه هیزم سفالی باشد،

نه در خانه­ ی حضرت مادر (س) ...

 

و این که چه خوب شد که خانه تکانی تمام شد و گرد و خاکهای کف خانه جمع شد.

چون پاهای خانم کوچولوی من  که اتفاقا فقط 3 سال دارد،

به خاطر حساسیت به خاک پوسته پوسته شده است.

وقتهایی که به پاهایش کرم میزنم تا خوب بشود، سخت ترین لحظه های دنیاست.

با چشمهای درشت تیله ای رنگش نگاهم میکند و انگشتهای کوچکش ناباورانه رد اشک را که بر گونه هایم خط انداخته، دنبال میکند.

_ مامانی، من که کار بد نکردم!

_ نه گنج من! شما هیچوقت کار بد نمیکنی.

_ پس چرا گریه میکنی؟

الکی میخندم و او گیج تر میشود.

آخر چطور برایش بگویم ماجرای دخترکی که اون هم فقط 3 سال داشت ... و پاهایی به همین کوچکی و ظرافت ... پاهایی که از خارهای بیابان نه پوسته پوسته، که پاره پاره شده بود، اما  ...

پس به ناچار دوباره به زور میخندم و پاهایش را عرق بوسه میکنم ... و تمام دلم را به پاهای تاول زده آن دختر سه ساله دخیل میبندم .

و خانم کوچولو آخر نمیفهمد که اگر آنقدر از دستش ناراحتم که دارم گریه میکنم، چرا پاهایش را اینطور با ولع میبوسم؟

نمیداند که باید دُم خنده ی الکی ام را باور کند؟ ، یا رد اشکهایی که به یاد عزیز دردانه ی عمو عباس (ع) بر صورتم جاریست؟ ...

 

" الحمد لله علی عظیم رزیتی " ... سپاس خدای را بر عظمت اندوه من ...



+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 12:25 توسط رضوان |

سلام، ای امام تمام مهربانیها

باز هم جمعه شد ... همان روزی که از چیزی جز شما نوشتن، اهانت به قلمیست که خداوند به آن و آنچه مینویسد سوگند خورده است.

من شما را باور دارم. باور دارم که هستید، ولی نه در یک جای دوردست ، بلکه درست در کنار من ... یک وقتهایی شما را تجسم می کنم که درست مثل فرماندهان توی فیلمها روی نقشه خم شده اید و دارید اوضاع منطقه را بررسی می کنید. حتی انگشتتان را میبینم که روی نقاط می چرخد و حتی بعضی کلماتی را که زیر لب میگویید را هم می شنوم : بیت المقدس، دمشق، بغداد ...

می دانم که بزرگترین کمکی که می توانم به شما بکنم این است که انسان خوبی باشم. برای این که بتوانم مثل یک پروانه دور شمع وجودتان بگردم، باید اول پروانه باشم. برای همین اینجا دارم پروانه شدن را یاد میگیرم. این که چطور " و لا تنس نصیبک من الدنیا" را با " و الاخره خیر و ابقی" ترکیب کنم.اما نمی دانم چرا بعضی فکر میکنند نمی شود این دو را با هم جمع کرد: به یاد شما بودن را و زیستن در قرن بیست ویکم را ... اینجا خودم نامه ی عملم را می نویسم و تحلیل می کنم، به امید این که یک روز نامه عملم لبخند رضایت را بر لبهایتان بنشاند ...

آقای خوبم

دوستتان دارم. خودتان هم میدانید. اما نمی خواهم مدل دوست داشتنم فقط آه کشیدن باشد. دوست دارم با شما زندگی کنم. در کنار شما دخترهایم را بزرگ کنم. همراه با شما راه حل کنار آمدن با بدقلقی های گاه و بیگاه همسرم را بیابم. دوست دارم فراز و نشیب این راهی که هیچ گریزی از آن نیست را با در کنار شما بودن برای خودم آسانتر و دلپذیرتر کنم. میخواهم با شما و در کنار شما حیات طیبه را تجربه کنم. و میدانم که تنها کسی که میتواند کمکم کند شما هستید. پس همانطور که مرا تا اینجا آوردید ٬ باز هم من را در این وادی زیبا پیش ببرید.

این هفته ام را هم به دستهای مهربانتان میسپارم.

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات    بشنو ای پیک خبر گیر و سخن باز رسان


+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 16:51 توسط رضوان |

از وقتی انقلاب کردم شروع کردم به جمع کردن احادیثی که درباره وظایف  هر کدوم از همسران نسبت به هم هست. اعتراف میکنم که از حیرت دهنم باز مونده از اینهمه تاکید دین به آداب مختلف همسرداری ... یعنی یه جورایی تا الان 9 صفحه  A4 حدیث موثق جمع شده که یکیش از اون یکی کارسازتره نمیدونم این 14 سال من کور بودم یا این احادیث یه جایی مخفی بودن و من ندیدمشون ؟!

به این چندتا حدیث که همه شون از پیامبر مهربانیها (ص) هستند خیلی خیلی زیاد دقت کنید:


* هر زنى که بر اخلاق بد شوهرش صبر کند، خداوند سبحان ثواب حضرت آسیه را به او میدهد.

* ای‌ حولاء! هر زنی‌ که‌ برای‌ شوهر چیزی‌ بیاورد که‌ او را خوشحال‌ کند،در بهشت‌ از هر رنگی‌، غذای‌ بهشتی‌ به‌ زن‌ می‌ دهند و می‌ گویند این‌ در مقابل‌ آن‌ چیزی‌ است‌ که‌ در دنیا انجام‌ دادی‌.

*ای‌ حولاء! اگر زنی‌ با عصبانیت‌ رویش‌ را از شویش‌ برگرداند،با خاکسترجهنم‌ که‌ برچشمانش‌ سرمه‌ کشند،عذاب‌ می‌ شود.

 

و این هم برای آقایون :

* با زنان‌ مهربانی‌ کنید و دل‌ آنها را بدست‌ آورید و آنها را عصبانی‌ نکنید و مهریه‌ را اگر به‌ آنها داده‌ اید با زور از آنها پَس‌ نگیرید که‌ در اینصورت‌عذاب‌ می‌ شوید.

 * هرمردی‌ که‌ به‌ صورت‌ زنش‌ سیلی‌ بزند،خدا دستور می‌ دهد که‌ مالک‌ جهنم‌ هفتاد ضربه‌ در آتش‌ بر او بزند. و هر مردی‌که‌ دستش‌ را برای‌ زدن‌ بر سر زن‌ مسلمانی‌ فرود آورد،خدا دو دست‌ او را به‌ میخهای‌ آتشین‌ جهنم‌ می‌ کوبد …

* ای علی! خدمت به خانواده، كفاره گناهان كبيره و خاموش كننده خشم خداوند و مهريه حورالعين و زياد كننده حسنات و درجات است.

 

 دقت کردین؟

نکته مشترک بیشتر این حدیثها اینه که نمیگن فلان کار رو بکن تا همسرت برات فلان کار رو بکنه، بلکه آدم رو به خدا حواله میدن و میگن فلان کار رو در حق همسرت بکن تا خداوند فلان پاداش رو بهت بده. یا فلان ظلم رو در حق همسرت نکن تا خداوند فلان طور عذابت نکنه ... و این نکته خیییییلی مهمه. این که بدونیم طرف حساب ما خود خود خداست نه یکی بندگان ناتوانش به نام همسر!

در واقع  این یک معامله دو سر سوده. یعنی اگه اون کار رو کردیم و همسرمون آدم با جنبه ای بود و اون هم در عوض فلان محبت رو بهمون کرد که فبها المراد. اما اگه پررو بود و به روی خودش نیاورد هم ضرری نکردیم، کسی ضامن پاداش ماست که وعده ش حقه و ان الله لا یخلف المیعاد ... این زندگی دنیا به هر حال میگذره و تموم میشه و اونوقت ماییم و دریایی از پاداش که پیش خداوند محفوظه! ... برای همین دیگه اصلاً جای ناامیدی نیست. تکلیف آدم هم معلومه که باید چه کار کنه و دیگه معطل نیست که ببینه فلانی برای من چکار کرد تا ببینم من هم براش باید کاری کنم یا نه ! ...

یادمه در دوران جاهلیتم یه بار داشتم به دوستم میگفتم چه خوبه که روز زن همیشه قبل از روز مرده و آدم میتونه با توجه به هدیه ای که گرفته، جبران کنه! ... اما الان میفهمم که بحث زندگی مشترک، بحث معامله با خداست. شاید برای همین هم هست که خود خدا قرار دادن مودت و رحمت بین زن و شوهر رو به عهده گرفته و فرموده : و جعل بینکم موده و رحمه ...

دیروز که داشتم اتاق خواب رو مرتب میکردم دیدم روتختی یک کم کج و کوله ست، اما نه اونقدر که به چشم بیاد. اگه قبلاً ها بود میگفتم: ولش کن. همسرخان که نمی بینه. برای چی خودت رو خسته کنی؟ ... اما یاد این حدیث پیامبر (ص) افتادم که فرموده بودند:

وقتی‌ زن‌ درخانه‌ کار می‌کند و مثلاً وسیله‌ای‌ را از جایی‌ برمی‌دارد و در جای‌ دیگر می‌گذارد، در این‌ حال‌ خداوند به‌ او نظر می‌کند. و هر که‌ خدا به‌ او نظر کند، او را عذاب‌ نمی‌کند.

این شد که با دقت و وسواس زیاد تخت رو مرتب کردم، تا حالا که خداوند داره بهم نظر میکنه یه رضوان بادقت و درست و حسابی رو ببینه! ... چرا نکنم؟ گیریم همسرخان نبینه، گیریم اصلاً نفهمه که توی خونه کاری کرده ام. خدای بصیری که مثقال ذره ای از خوبی یا بدی از دیدش مخفی نمیمونه باید ببینه و بهم پاداش بده که میبینه ... و فقط همونه که مهمه ...

حالا ممکنه یکی از شما بگین با این کارها شوهر آدم پرتوقع میشه و دیگه نمیشه جمعش کرد! ... اما جواب من اینه که آیا در این 14 سال که من از زیر کارها در رفتم و تا تونستم سرسری و در حد رفع تکلیف به خونه و رندگیم رسیدم کجای دنیا رو گرفتم؟ ... اون خسر الدنیا و الاخره که توی قرآن اومده، دقیقا حکایت منه دیگه ... قبول ندارین؟

دین مسیریه که از متن زندگی انسان میگذره. خدا از ما نخواسته که شق القمر کنیم. همین که درست زندگی کنیم و به خاطر خدا درست زندگی کنیم کافیه. یادمون نره ما با خداوند کریمی سرو کار داریم که به خاطر اعمال کوچک، پاداشهای بزرگ میده. وقتی میشه با انجام کارهای خونه و بوجود آوردن یک فضای مرتب و دلپذیر برای همسر و بچه ها، لبخند رضایت خدا رو به دست آورد، چرا نکنم؟ یعنی من اینقدر از نظر لطف خدا مستغنی هستم؟

مگه نه اینکه اصولاً هدف ما از اینهمه عبادتهای سخت و آسون و روزه های مستحبی و نمازهای طولانی و ذکرهای جور واجور همین نیست که خداوند بهمون نظر لطف کنه؟ ... مگه همه ترسمون از اون روزی نیست که آدمها از شدت هول عذاب الهی عقلشون زایل میشه و مثل مستها گیج و منگ میشن؟ طوری که خداوند در توصیفشون میگه : و تَرَی الناسَ سُکاری . و ما هم به سُکاری. و لکن عذابَ اللهِ شدید (و مردمان به نظرت مست می آيند،  ولي مست نيستند بلكه سختي عذاب خدا ايشان را اینچنین از خود بي‏خود كرده است. )

خوب وقتی به همین سادگی میشه هم در این دنیا حس خوبی داشت و هم توی اون دنیا در امان خداوند بود، چرا فرصت به این خوبی و زیبایی رو از دست بدیم آخه؟ مگه با خودمون دشمنی داریم؟! ...

حسن عباسی همیشه میگه: " استراتژیست موفق اون کسیه که تهدید رو تبدیل به فرصت کنه." ... حالا من هم مثل یک استراتژیست موفق تهدید خونه تکونی رو به فرصت قرار گرفتن در معرض نظر لطف الهی تبدیل میکنم! ... معرکه ست، نه؟ ...

فکرش رو بکنید! اگه آدم با جابجا کردن یک چیز توی خونه بتونه نظر لطف خدا رو شامل حال خودش کنه و از عذاب هولناک قیامت در امان باشه، حسابش رو بکنید که با اونهمه شستن و جابجا کردن و مرتب کردنهایی که در خونه تکونی هست چقدر لطف و امان الهی برای خودمون به ارمعان میاریم؟ ... حالا گیریم اصلاً آقایون نفهمن و فکر کنن دست به سیاه و سفید نزدیم ... اونی که باید ببینه دیده و چه دیدن زیبایی ... و من اوفی بعده من الله؟ فاستبشروا ببیعکم التی بایعتم به . و ذالک هو الفوز العظیم. ( و چه کسی از خداوند به عهدش وفادارتر است؟ پس از معامله ای که کردید شادمان باشید که آن پیروزی بزرگی برای شماست. )


در دلم چیزی هست

مثل یک بیشه نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بیتابم، که دلم میخواهد

بدوم تا ته دشت

بروم تا سر کوه

دورها آوایی ست ، که مرا میخواند ...

 


* خواهر نازنینم ، من چادرم را دوست دارم عزیز ، خاطره ای که دیروز نوشتم رو قابل دونسته و به عنوان دویست و هفدهمین خاطره ی چی شد چادری شدم، در وبلاگ ارزشمندش ثبت کرده ...  اگه دوست داشتین یه تک پا تشریف ببرید  اینجا و بخونیدش. عنوانش هم هست :

چادر، فِلیکس فِلیسیس من است

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 14:28 توسط رضوان |

سلام

من رو  شطرنجی ببینید، پلیز! اما باور کنید از صبح داشتم روی خاطره چادری شدنم که به " من چادرم را دوست دارم" عزیز قول داده بودم کار میکردم. هرچی باشه ایشون اولین بازدید کننده اینجاست و احترامش واجبه ... اصلاً خود خدا هم میگه : السابقون السابقون . اولئک المقربون 

الان ساعت نزدیک 4 و نیمه و من کلی کار نکرده دارم. این خانوم کوچولو دیده من سرم گرم نوشتنه، هر خرابکاری که تونسته کرده. الان منم و یک خانه پشت و رو! ... البته خدا رو شکر که همسرخان امشب دیر میاد.

باز هم ببخشید. تا فردا ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 17:27 توسط رضوان |

پست امروز یه جورایی تکمله ایست به پست دیروز که حس میکنم ناتموم مونده.

قوانینی هست که برای موفقیت توی هر چیزی باید بهشون عمل کرد. مهم نیست هدف چیه و تا چه حد سخته یا آسون. مهم اینه که بدون این که چنین خصوصیاتی در وجود آدم باشه نمیشه امید موفقیت داشت. حتی میشه موقتی و فقط در همون بازه زمانی که داریم تلاش میکنیم اون خصلتها در وجودمون باشه و بعدش بذاریمشون کنار، اما بالاخره باید باشن.

یکی از مهمترین اون خصلتها اینه که باید حال و کار آدم شبیه کسانی باشه که دارن برای رسیدن به اون هدف تلاش میکنن. نمیشه کسی ادعا کنه داره برای کنکور میخونه، اما

-          حرفش

-          فکرش

-          وسایل دور و برش

-          نوع ارتباطاتش

شبیه آدمهایی که دارن برای همچین هدفی تلاش میکنن نباشه. یعنی شما توی اتاق یه فرد کنکوری برین، اگه توی ادعاش صادق باشه باید با کلی کتاب و جزوه و برگه تست و ... خلاصه تمام چیزهایی که برای این هدف مورد نیازه مواجه بشین.

یا مثلاً من اگه بخوام جزو اون دسته از خانمهایی باشم که همسرش عاشقانه دوستش داره و مراعات حالش رو میکنه و زندگیشون چیزی بالاتر از یک همزیستی مسالمت آمیزه، باید ببینم اون خانمها چکار میکنن، وقتشون رو در روز چطور میگذرونن و اصلاً چطور فکر میکنن و من هم، حتی اگه شده ظاهری، اون کارها رو انجام بدم، تا به لطف خدا اونها در وجودم ملکه بشن.

این یه جورایی مهندسی معکوس همون حدیثه که " من تشبه بقوم، فهو منهم." (هر کس خودش را به گروهی از آدمها شبیه کند، از آنهاست. ) ... یعنی اگه کسی بخواد جزو یک گروه باشه باید تا میتونه ( ولو ظاهری و این که اداشون رو دربیاره ) خودش رو به اونها شبیه کنه ... چون همونطور که میدونین ملکات از ظاهر به باطن نفوذ میکنن. یعنی همیشه اول پوسته یک کار در وجود آدم شکل میگیره و بعدش آروم آروم در وجود آدم نفوذ میکنه و ملکه میشه.

یک نمونه که خودم تجربه ش کردم، تجربه کار با دستکشه. 14 سال با خودم کلنجار رفتم با دستکش کار کنم، ولی حریف خودم نشدم. اصلاً یه جورایی اعصابم خورد میشد وقتی دستکش دستم بود ... برای همین پوست دستم خیلی بد شده بود. و البته همسرخان همیشه این رو به روم میاورد که دستم داره از قیافه میفته! ...  این چند هفته که انقلاب کردم، با خودم فرار گذاشتم بدون دستکش کار نکنم. اولش خیلی خیلی سخت بود، اما به خودم نهیب زدم که جهاد همینه دیگه. یعنی کاری که سخته، اما تو باید برای خدا سختیش رو تحمل کنی و انجامش بدی ... این شد که لطف خدا شامل حالم شد و حالا دیگه اصلاً بدون دستکش نمیتونم کار کنم. در واقع دیگه با دستکش کار کردن ملکه م شده و میتونم مثل این خانوم شیکا ادعا کنم: "من بدون دستکش یه لیوان هم نمیشورم، مگه دستم رو از سر راه آوردم !!!!!!! " ...  دیدین که!  من تشبه به خانمهای شیک، فهی منهن!

قبلاً هم گفتم دارم یه لیستی از کارهایی که یک همسر کاربلد  باید انجام بده تهیه میکنم. دیروز چندتا مورد دیگه بهش اضافه کردم. با استاد زن عمو مهتاب (!)  هم صحبت کردم و به لطایف الحیل ازش خواستم یه شمه ای از شگردهاش رو برام لیست کنه. درواقع یه پرسشنامه طراحی کردم و براش ایمیل کردم تا بهش جواب بده. (قیافه کار رو یخورده علمی کردم و جنبه تحقیقی بهش دادم تا هم بتونم دقیق اطلاعات بگیرم و هم معلوم نشه برای خودم میخوام! ... بالاخره هرچی باشه ابهت قوم شوهر بودن باید حفظ بشه دیگه! )

بازهم تکرار میکنم تا یادم نره: جهاد از ریشه جهد به معنای مشقت و زحمت است و جهاد یعنی  انجام کار سخت. یعنی کاری که به تلاش زیاد نیاز داره ... اگر ما خانمها باورمون بشه که این فرمایش پیامبر که فرمودند " جهاد المرء حسن التبعل" ( جهاد زن خوب همسرداری کردن است) تعارف نیست و یک حقیقته که باید روش کار کنیم و تلاش کنیم که تا جایی که میشه به بهترین نحو انجامش بدیم، دنیا و آخرتمون بیمه ست و دیگه نیازی نیست اینقدر دنبال حق و حقوقمون این در و اون در بزنیم.

این روزها حال خیلی خوبی دارم. حال یک مجاهد فی سبیل الله. زمانی آرزو داشتم پسر بودم و در دوران دفاع مقدس فضای دلپذیر جبهه رو درک میکردم. از این بابت حسرت عظیمی در دلم بود که هیچ جور آروم نمیشد. اما الان می بینم عدالت خداوند هیچ دری رو برای انسانها بسته نگذاشته و اگر آدم بخواد همیشه عرصه جهاد در راه خدا فراهمه ... مگه خداوند خودش نگفته : الذین جاهدوا فینا، لنهدینهم سبلنا ؟ ... مگه ممکنه آیه قران تعارف باشه؟

حالا میبینم مرتب کردن خونه و رسیدن به سر و وضع ظاهریم، ورزش کردن برای بهتر شدن اندامم، استفاده از کرمهای دست و صورتم ، مهربونی و مدارا با همسرخان و بچه ها و دلپذیر کردن محیط خونه هیچ چیزی از جنگیدن در پشت خاکریزها و پر کردن خشاب و شلیک به سمت دشمن کم نداره ... البته تا یک مجاهد حرفه ای شدن کلی راه مونده، اما همیشه برداشتن اولین قدمه که مهمه ...

 

پی نوشت:

* قالب جدیدی که گذاشته بودم رو خیلی دوست داشتم، اما یه اشکالاتی داشت که خیلی اذیتم میکرد. باید کلی باهاش ور میرفتم تا مطلب درست آپ بشه. برای همین برگشتم سر خونه اول. مثل اینکه شیکی به ما نیومده!

* ورزش : 40 دقیقه پیاده روی + 30 تا دراز و نشست  ... شما میدونین چرا دیروز من رو هم جزو قهرمانان ورزشی نبردن خدمت آقا، آیا ! ... اون انگشتری که به بهداد سلیمی دادن، حق من بود ها !

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 13:38 توسط رضوان |

امسال سنت شکنی کردم و گندم گذاشتم سبز بشه، برای سفره هفت سین. این اولین بارمه که دارم از این هنرها از خودم در وکنم!  ... همسرخان با شوق و ذوقی که از ازش بعیده هی میره بهشون سر میزنه. دیروز خبر داد که گندمها یه ذره جوانه زدن!

متعجب بودم که با اون روحیه جدی و خشکش چطوری یه همچه چیزی تا این حد براش مهمه. بعد فهمیدم نه. این برای اون چیزی ورای یک سبزه ساده ست.

در آموزه های اسلامی مفهومی هست که من به شدت بهش اعتقاد دارم: اثر وضعی اعمال، که این روزها بهش میگن انرژی که اون کار از خودش آزاد میکنه ...  هیچ کاری در این عالم بی تاثیر نیست. یعنی فارغ از اینکه فلان کار رو چطوری و با چه نیتی انجام داده ایم، نفس اون کار هم برای خودش یه اثراتی داره که معمولاً در نظر گرفته نمیشه.

 این که ما در روز وقتمون رو چطور میگذرونیم و دغدغه هامون چی هست و بیشتر به چه چیزهایی فکر میکنیم، چیزی ورای مفهموم فیزیکی گذران وقت هست. من به تجربه فهمیده ام که وقتی آدم ارزشمندترین سرمایه های زندگیش یعنی وقت و فکرش رو صرف چیزی میکنه زندگیش رنگ و بوی اون رو میگیره و نمیتونه از تبعات اون چیز توی زندگیش چلوگیری کنه. انگار یه هاله­ ای از اون چیز اطرافش رو میگیره و افرادی که با اون آدم برخورد میکنن یه جورایی ناخودآگاه حس میکنن اون آدم تو چه فازیه، حتی اگه دقیقاً نفهمن، لااقل این رو میفهمن که فاز اون آدم براشون دلپذیر هست یا نه. برای همین خیلی وقتها میشه که آدم میگه "نمیدونم چرا درباره فلانی حس خوبی دارم." یا برعکس " اصلاً باهاش حال نمیکنم! "

این توی زندگی زناشویی هم بسیار بسیار مهمه و یه بخشی از حسهای زیرپوستی زن و شوهر نسبت به هم به همین بستگی داره. مثلاً اگه من صبح تا شب سرم توی مطالعه و پیگیری خبرهای سیاسی و اقتصادی باشه، حال و هوام یه چیزه، و اگه صبح تا شب فکرم در فضای خونه و رسیدگی به امورات افراد خانواده بچرخه حال و هوام بالکل یه چیز دیگه ست. این که من از صبح تا شب اصلاً یاد همسرخان نباشم و فقط برای رفع تکلیف یه کارهایی رو انجام بدم کجا، و این که مدام فکرم این باشه که یه فضای خوب و دلپذیر برای اون و بچه هام ایجاد کنم کجا ؟

نمیدونم همه آقایون اینطوری هستند، یا نه، اما بارها شده که غذایی رو با عجله و سرسری درست کرده ام اما به نظر خودم مزه ش مثل همیشه شده بود. ولی همسرخان بلافاصله بعد از خوردن اولین قاشق فهمید و با کنایه بهم گفت: " امروز غذات رو شِرتَک شِرتَک درست کردی ها! " ... یا مثلاً هر بار غذام خییییییلی خوب شده باشه میگه: بابات قرار بوده بیاد؟ ( چون میدونه که بابام همه هستی منه و همیشه وقتی میخوان بیان خونمون من از ته قلبم براشون خودکشون میکنم! ) ... قبلاها به این حرفهاش فکر نمیکردم اما الان دونه دونه اشارات و کنایاتش مبنی بر این که من به زندگیمون به قدر کافی توجه ندارم داره توی ذهنم رژه میره. انگار ذائقه ش علاوه بر بودن یا نبودن نمک و فلفل توی غذا ،به بودن یا نبودن ادویه هایی به نام عشق و توجه تو ی غذا هم به شدت حساسه ...

اون سبزه به این معنا بود که من به زندگیمون اهمیت میدم. و برای چیزی که فقط به خونه و خانواده خودمون مربوط میشه وقت میذارم ... و این برای کسی مثل من که دیگه داشتم به جایی میرسیدم که هفت سین آماده بخرم، در نوع خودش یک معجزه محسوب میشه ... الحمد لله الذی هو المقلب القلوب و الابصار  ...

 

پی نوشتها :

*خدا کنه سبزه مون خوب دربیاد، آخه من هیچ تجربه ای ندارم. از همینجا از همه باتجربگان و سبزه اندازان حرفه ای که اینجا رو میخونن درخواست میکنم که راهنماییهاشون رو ازم دریغ نکنن، پلیز! ... حالا من هیچی . حیفه توی ذوق همسرخان بخوره ها! ... گفته باشم!

 

*لطفاً حواستون به اون تیکر کاهش وزن که اون بالا هست هم باشه. انگار واقعاً دارم آروم آروم وزن کم میکنم ( قابل توجه عطیه سادات عزیز، رقیب نازینم! ) ... میتونم یه رژیم سفت و سخت بگیرم، اما میدونم بیفایده ست. باید در اثر درست زندگی کردن لاغر بشم، همونطور که در اثر اشتباه زندگی کردن و پرخوری عصبی چاق شده ام. باید کنار همین سفره ای که چاق شده ام لاغر بشم. این لاغر شدن ملاک خوبیه برای این که نشون بده دارم درست زندگی میکنم.

امروز علاوه بر 40 دقیقه پیاده روی، 30 عدد دراز و نشست هم زدم ... یه همچین رضوان ورزشکاری هستم من!


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 13:52 توسط رضوان |

از خدا که پنهان نیست، از شما هم پنهان نباشه که من یک عدد عمو دارم به نام عمو پیمان. این عموجان از از وقتی یادم میاد خلق و خوی خاص خودش رو داشت. به خاطر ته تغاری بودن و اختلاف سنی زیادش با مادر بزرگ و پدر بزرگم، با اونها زیاد حرف نمیزد. و انگار این حرف نزدن تبدیل به عادت ثانویه ش شده بود، و زیاد کسی رو تحویل نمیگرفت. بعدش هم که برای تحصیل رفت انگلستان و زندگی کردن در اونجا همون یه ذره حرف مشترکی که بین اون و خانواده وجود داشت رو هم از بین برد! ... وقتی بعد از 6 سال به ایران برگشت، دیگه کلاً یه آدم دیگه شده بود.

همه فامیل معتقد بودند بیچاره زنی که قراره عمرش رو در کنار اون سپری کنه. بجز این بحث کم حرف بودن و تحویل نگرفتن موجودات بشر، به شهادت مادر بزرگم حتی یه لیوان آب رو هم توی خونه جا بجا نمیکرد و یه وقتهایی که مادربزرگ چند روز میرفت جایی و براش غذا درست میکرد میذاشت توی یخچال اینقدر همت نداشت که غذای توی یخچال رو گرم کنه و بخوره!

خلاصه زد و این شازده عمو با اونهمه کلاس و اهن و تلپش بعد از کلی خواستگاری رفتن و عیب روی دخترهای معصوم مردم گذاشتن، گلوش پیش کسی گیر کرد که هیچکدام از ملاکهای فامیل رو نداشت. شروط اصلی عمو جان اینها بود:

1.  خانواده بسیار ( به توان n )  باکلاس داشته باشد.

2.  " بقچه پیچ " نباشد!  (با عرض شرمندگی این اصطلاحی بود که عموجان برای خانمهای محجبه به کار میبرد!)

3.  تحصیلاتش حداقل فوق لیسانس باشد. ( خود عموجان دکترا داشت و عضو هیئت علمی دانشگاه بود)

4.  خییییییلی ( باز هم به توانn  ) خوشگل باشد!

 اما اون دختر از تمام شرایط فقط شرط دوم رو داشت ( هنر کرده بود! ) ... وگرنه خانواده ش نه تنها باکلاس نبود، بلکه اصلاً آنقدر وضع مالیشون خراب بود که نتونستند حتی یک جهیز معمولی به دخترشون بدهند. از نظر زیبایی هم یک دختر سبزه رو بود که زیبایی کاملاً معمولی داشت. و بالاخره این که اصلاً دانشگاه نرفته بود و جالب این که حتی ابایی نداشت که بگه: " من دیپلمم رو هم به زور تقلب گرفتم! " ...  با تمام اینها اون چیزی داشت که در هیچ دانشگاهی نمیشه یاد گرفت: " درایت و ظرافت زنانه " ...

عمو پیمان بالاخره موفق شد خانواده رو راضی کنه و ما هم زن عمو مهتاب دار شدیم! برخلاف بقیه که چندان دل خوشی از او ندارند، من از همون اول این درایت و مهارتش در زندگی کردن رو تحسین میکردم . (مثل امام خمینی (ره) که میگفت: من ورزشکار نیستم، ولی ورزشکارها را دوست دارم! ) ...

حالا این عمو پیمان از تمام مردهای فامیل خوشبخت تره. الان همون عموجان تنبل ما از ریز تا درشت کارهای خونه رو انجام میده و بچه ها رو مدیریت میکنه و از همه مهمتر این که برق خوشبختی توی چشمهاش میدرخشه.

چند وقت قبل توی یک مهمونی کنار زن عمو بودم که براش اس اومد. یواشکی دیدم نوشته : "خیلی دوستت دارم. دلم برات خیلی تنگ شده. کی بریم خونه؟ " ... باورتون میشه که این اس از طرف همون عموی از دماغ فیل افتاده ی من بود که اونطرف سالن نشسته بود! ... فقط 10 دقیقه از همسرش جدا مونده بودها! ... اون هم بعد از نزدیک 18 سال زندگی مشترک!

هی روزگاااااار! ... شعری هست که میگه:

            افسوس هرآنچه برده ام باختنی ست     بشناخته ها تمام نشناختنی ست

            برداشته ام هرآنچه باید بگذاشت           بگذاشته ام هرآنچه برداشتنی ست

 

البته این شعر درباره توشه برداشتن برای اون دنیاست، اما میشه ازش برای حال روز من هم استفاده کرد که همه چیز بلدم، الا همسرداری ! این رو الان دارم میفهمم که روی این موضوع زوم کرده ام. حالا که دارم بایدها و نبایدهای زندگی مشترک رو یاد میگیرم و میبینم چه فرصتهای نابی رو توی اوایل زندگی از دست داده ام و با چه حماقتی زندگیم رو به اینجایی که هست رسونده ام!

چه خوبه که این دنیا مثل اون دنیا نیست که همه درها بسته باشه و نشه کاری کرد. چه خوبه که "یوم الحسرت" این دنیا، " یوم الخلود " نیست ... توی این دنیا میشه حسرت خورد و عبرت گرفت و جبران کرد ... میشه یک یا علی مدد  گفت و سرنوشت رو از سر نوشت ... برام خیلی دعا کنید که بسیار محتاجم.

ربنا اننا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین ...

 


+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 14:16 توسط رضوان |

سلام و شنبه همگی بخیر ! لطفاً هرکس استراحت آخر هفته داشته، سلام ما رو هم بهش برسونه. چون ما که این دو روز فقط دویدیم و چیدیم و سابیدیم! ... البته همسرخان هم کمی تا قسمتی کمک کرد. نه که به خاطر اقدامات امسال من باشه، نه. هر سال کارهای سخت رو انجام میده. اما نمیدونم چرا دوست دارم فکر کنم که امسال حال و هواش یک کم متفاوته ... چه اشکالی داره؟ خوشبختانه آرزو بر جوانان عیب نیست! 

آن موقعها که با دوستم برای کنکور درس می خواندیم، یک بار یکی از آشنایان ما رو دید و بعد از کلی تشویقمون گفت: " شماها موفق میشین، ولی فلانی ( یکی از هم سن و سالهای ما که او هم آن سال کنکور داشت) ول معطله! اصلاً بوی درس خوندن نمیده! " ... گوینده این حرف خانم میانسالی بود که اصلاً تجربه درس و  کنکور رو نداشت. اما خوب میتونست تشخیص بده که کی به کارش دل داده و کی نه ... اون موقع من نمیدونستم که حتی از طرز نگاه و نشستن و حرف زدن یک نفر میشه فهمید تا چه حد به کاری که ادعا داره میخواد انجامش بده دل بسته.

واقعاً هم حق داشت. کنکور تمام هست و نیست من بود. در خانواده ای مثل خانواده ما که ارزش هر کس رو با سنگینی مدرک تحصیلیش اندازه میگیرن، اصلاً مساله قبول شدن یا نشدن نبود، بلکه بحث رشته و دانشگاه محل قبولی بود ! ... و من که سرنوشت آدمهای قبول نشده یا در یک رشته یا دانشگاه نه چندان دهن پرکن قبول شده، لحظه ای از جلوی چشمم دور نمیشد، تمام وجودم رو پای کار آورده بودم. درسته که بالاخره تونستم موفق بشم و خانواده م رو سربلند کنم، اما تنها خاطره ای که از اون دوران توی ذهنم مونده شیرینی اون روزها و شبهای پر از تلاشه. یه پروژه دقیق از پشتکار و برنامه ریزی و مدیریت زمان که هر وقت یادش می افتم یه حس شادی و - خدا ببخشه - غرور وجودم رو فرا میگیره، که یعنی: ما اینیم دیگه!

بعد از اون روزها دیگه هیچوقت هدفی اونقدر برام ارزشمند نبود که بخوام از تمام وجودم براش مایه بگذارم . اصلاً وقتی فهمیدم اون چیزی که من تا این حد براش تلاش کردم، یک ارزش اعتباریه که ما آدمها برای خودمون تا این حد بزرگش کرده ایم و سایر موجودات نظام خلقت برای مدرک فوق دکترای فلان دانشگاه طراز اول تره هم خرد نمیکنند، کلی توی ذوقم خورد! ...

اما این روزها انگار دوباره تاریخ داره تکرار میشه. دوباره یه چیز برام تبدیل شده به مسئله مرگ و زندگی. دوباره رایحه خوش تلاش برای یک هدف توی زندگیم پیچیده.  از اون مهمتر این که اون هدف یک چیز اعتباری مثل قبول شدن در داشگاه نیست. بلکه یک ارزش حقیقیه. هدف غایی از خلقت من به عنوان یک زن ... و فی ذالک فلیتنافس المتنافسون ...


و اما شمه ای از اقدامات عملی من در این روزها :

* دیشب بعد از مدتها نمازم رو به همسرخان اقتدا کردم. راستش من تا الان فکر میکردم نمیتونم به همسرخان اقتدا کنم.  آخه یکی از شرایط امام جماعت عادل بودنشه. عادل بودن هم یعنی این که گناه کبیره نکنه و به صغیره هم اصرار نداشته باشه. اما من به وضوح گناه بزرگ بداخلاقی رو توش میدیدم و نمیتونستم عادل بدونمش. اما الان میفهمم که بداخلاقی همسرخان بیشترش کلافگی از کارهای خود منه. پس نمیتونم اون رو گناهی براش حساب کنم ... نماز لذتبخشی بود. وقتی دویدم تا قبل از این که بره رکوع بهش اقتدا کنم، حس کردم خود همسرخان هم حیرت کرد ... حیف که سر نماز بودیم، اگرنه چشمکی بهش میزدم و میگفتم:

باش تا صبح دولتت بدمد              این هنوز از نتایج سحر است

(البته اگه سر نماز نبودیم هم نمیتونستم بگم، چون قراره دیگه قلنبه سلنبه حرف نزنم! )

 

*  پنجشنبه شب با تلاش فراوان موفق شدم دیروز امروز فردا رو نبینم و به جاش رفتم ظرفها رو شستم و آشپزخونه رو مرتب کردم که همسرخان صبح که برای نماز بلند میشه از اونهمه ظرف و به هم ریختگی وحشت نکنه!  آخرهاش اومدم یه گریز بزنم ببینم بحث در چه حاله، که همون جاییش بود که دست حاج آقا آقا تهرانی خورد به لیوان و آبش ریخت!

این رو هم بگم که در حال انجام یک عملیات شناسایی هستم برای فهمیدن این که باید چکار کنم. یه جور تحقیقات میدانی از خانمهای موفق در همسرداری. نتیجه ش رو بعداً میگم.

فعلاً تا این خانوم کوچولو طومارم رو به هم نپیچیده، خدا نکهدار.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 15:1 توسط رضوان |


جمعه ها اگر زمانی برای نوشتن پیدا کنم فقط از صاحب اصلی این روزگار خواهم گفت. نه به خاطر این که جمعه روز آمدن اوست، که اگر ما لایق بشویم  آمدنش نیازمند رسیدن روز و ماه و سال نیست  ... 

از او مینویسم چون "جمعه شبش نورانی ست و روزش بسیار درخشان". و در چنین فضای نورانی فقط از نور  محض میتوان سخن گفت.

آقای خوبم. ای ولی خدا٬ ای واسطه ی فیض خداوند عالی اعلا به ما موجودات حقیر ناتوان:

هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی          که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی

ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق         نبیند چشم نابینا، خصوص اسرار پنهانی

  شک ندارم که حاضر و ناظر بر این تلاشهای مذبوحانه ی من هستید. برای روزهایم از شما کمک میخوام. تمام ساعتها و لحظه های هفته ای که در پیش رو دارم رو به دستهای مهربان شما میسپارم و ازتون میخوام اونها رو با نظر ولایی خودتون متبرک کنید.

دیروز علامه طباطبایی در تفسیر کلمه اعراف می گفتن: اعراف یه جای تپه مانند در قیامته که افراد برگزیده مثل پیامبران و شما امامان دوست داشتنی بر اون قرار میگیرین و به بهشت و جهنم اشراف کامل دارین. میگفتن که از همونجا همه رو می بینین و نامه ی عمل هر کس توسط ولی زمان خودش از سمت راست یا چپ بهش داده میشه و کلا اموراتش به دست امام زمان خودشه ... و من با تصور این که این که اموراتم به دست شما خواهد بود قلبم شادی به هم فشرده شد. از تصور این که بالاخره یک روزی میاد که شما من رو خواهید دید٬ خواهید شناخت ٬ و به من - خودِ خود من - توجه خواهید کرد ... حتی اگر اون روز قیامت باشه.

زاهد اگر به حور و قصور است اميدوار   ما را شرابخانه قصور است و يار حور



+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 17:50 توسط رضوان |

حتماً یادتون هست که دو هفته قبل حسابی مریض شده بودم. اون موقع دکتر برام یه چکاپ نوشت و قرار شد خوب که شدم برم انجامشون بدم. من هم برنامه ریزی کردم که امروز که همسرخان خونه ست، خانوم کوچولو رو بذارم پیشش و برم آزمایشگاه. دیشب هم زود شام خوردم و همه چیز رو برای رفتن آماده کردم. بعد صبح زود که همه خواب بودن بیدار شدم و آروم آماده شدم که برم. ( آزماشگاه نزدیک خونه مونه و پیاده 5 دقیقه هم نمیشه.) ...

دم در که رسیدم حس کردم موقع رد شدن ماشینها صدای شلپ شلپ آب از زیر چرخشون میاد. یعنی زمین خیسه. اولش اهمیت ندادم و گفتم شاید اشتباه کردم. آخه دیشب هوا حال باریدن نداشت. با این حال برای این که بدونم باید چتر بردارم یا نه رفتم از پنجره بیرون رو نگاه کنم که دیدم وااااااااای! همه جا یکدست سفیده! 

باور کردنی نبود ...  من که فکر باریدن بارون رو هم نمیکردم، یهو میدیدم همه جا پوشیده از برفه! ...  اینهمه برف کی بایده بود که من نفهمیده بودم! بعداً وقتی همسرخان بیدار شد و این حجم از برف رو دید اون هم چشمهاش گرد شد و تا چند لحظه نمیدونست چی باید بگه ... اما این حقیقتی بود جلوی چشمهای ما ... یک حقیقت شادیبخش ...

در تمام مدتی که شادمانه توی برفها قدم میزدم و به سمت آزمایشگاه میرفتم  و مردم رو میدیدم که همه مثل خودم بهت زده، اما شادمان در زیر بارش یکریز برف سر کارهایشان میرفتند، کلمات آهنگین این آیه در فکرم نواخته میشد: 

الله الذی یرسل الریاح فتثیر سحابا فیبسطه فی السماء کیف یشاء و یجعله کسفا. فتری الودق یخرج من خلاله. فاذا اصاب به من یشاء من عباده اذا هم یستبشرون  ...

( خداست که بادها را می فرستد تا ابری را حرکت دهند، سپس آن را در آسمان آنگونه که بخواهد می گسترد و آن را قطعه هایی روی هم قرار می دهد، سپس باران را می بینی که از لابلای آن بیرون می آید. وقتی باران بر سر آن بندگانی که خدا میخواهد فرو میریزد، در آن حال شادمان میشوند) ...

و بعد به خودم نهیب زدم : فانظر الی آثار رحمت الله  ...  ببین که این برف چیزی از یک معجزه کم نداره. بعد از یک زمستان کامل بی برفی که حتی بارون هم به زور میبارید، یهو همچین برفی باریده، اون هم بدون هیچ مقدمه ای ...  مدتهاست تهران این حجم برف رو به خودش ندیده! ... نور امید دلم رو پر کرد. فهمیدم که همیشه معجره میتونه اتفاق بیفته. حتی معجزه ای به این واضحی ...

بعد به زندگیم فکر کردم. به این که پس حتما میشه امیدوار بود یه روزی تلاشهای من هم به ثمر بشینه. میشه اون معجزه بزرگ توی زندگی من هم اتفاق بیفته. میشه در کویر زندگی من هم بارون عشق بباره ... میشه تمام اون چیزهایی که الان به نظر من محال میاد رو روزی با چشمهای خودم ببینم و بابتش خداوند رو شکر کنم ... درست مثل این برف که تا این حد غیر منتظره بود و تا این حد شادیبخش ... شک نداشتم که خداوند میتونه زندگی مرده من رو هم زنده کنه و موقع بارش رحمتهاش بر سر خودم و زندگیم، من هم یکی از همون اذا هم یستبشرون باشم ...


* حالا در راستای " از تو حرکت، از خدا برکت"  یک کم هم از کارهام بگم تا بدونین با چه رضوان با اراده ای طرف هستین:

* امروز برای اولین بار یک کمی آرایش کردم و سرویس مرواریدم رو هم انداختم. همسرخان یک کم چپ چپ نگاهم کرد و اول چیزی نگفت. اما قشنگ معلوم بود احساس خطر کرده! بعد از مدتی تجزیه و تحلیل  خیال کرد برای رفتن به آزمایشکاه اینقدر به خودم رسیدم. ( آخه تست قندم دو ساعته بود و باید دوباره نزدیک ظهر میرفتم آزمایشکاه) ... بعد وقتی موقع بیرون رفتن همه آرایشها رو پاک کردم همینطور به من خیره مونده بود. طفلکی آخرش هم نفهمید چی بود و چی شد و حالا قراره چی بشه!

بعدش هم در راستای این که دیگه نمیخوام نقش خبرگزاری ایسنا رو براش بازی کنم از دیشب هر چی خبر بهم گفت وانمود کردم اصلاً نشنیده ام، حتی خبر فوت هوگو چاوزخدا بیامرز رو! ... اولش باور نکرد، اما بعد کلی ذوق کرده بود که بالاخره رو دست من بلند شده! ... کلی حرف پشت زبونم جمع شده بود. میخواستم طبق معمول برم بالای منبر و  از کارها و اقدامات این هوگو خان و این که چقدر مردم ونزوئلا دوستش داشته اند سخنرانی کنم، که به موقع موفق شدم دهنم رو ببندم و فقط بگم: " آخی! حیف که خدا پیغمبر سرش نمیشد. خدا خودش بهش رحم کنه! " ...

الان ساعت نزدیک 4 هست و من  یه لیست از کارهایی که قراره تا شب انجام بدم رو تهیه کردم که چیزی از قلم نیفته. باید تا خانوم کوچولو خوابه دست به کار بشم که بتونم با خیال راحت انجامشون بدم.

آخر هفته خوبی رو برای همه تون آرزو میکنم. امشب شب جمعه ست. برای من هم دعا کنید.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 15:44 توسط رضوان |


تو مگو ما را به آن شه بار نیست      با کریمان کارها دشوار نیست

چون در این دل برق مهر دوست جَست     اندر آن دل دوستی می دان که هست

هیچ عاشق خود نباشد وصل جو     که نه معشوقش بود جویای او

در دل تو مهر حق چون گشته نو         هست حق را بی گمان مهری به تو

 

داشتم زندگیم را میکردم. تازه فراز و نشیبهای اول زندگی را پشت سر گذاشته بودم و زندگیم به یک ثباتی رسیده بود. لااقل خیال میکردم رسیده است. میدانستم یک چیزهایی کم است، امادیگر داشتم باور میکردم که زندگی همین است و من باید به همین که هست قانع باشم و منتظر باشم تا بالاخره این چند صباح دنیا هم بگذرد و راحت بشوم ... اما کسی آن بالاها حواسش به من بود. کسی که گفته بود " و لا تنس نصیبک من الدنیا " ... کسی که نمیخواست با خراب بودن این دنیایم آن دنیا را هم به باد بدهم.

من مثل کودکی که همیشه سینه خیز رفته و دنیا را از همان زوایه دید پایین و محدود دیده بود، به همان پایین ترین سطح رابطه میان خودم و همسرخان قانع بودم. اما آن بالاها کسی بود که این را نمیخواست. کسی که به چیزی بجز جریان سیال "مودت و رحمت" میان من و همسرم قانع نبود ...

 

میگویند مجنون همراه عده ای دیگر ظرفی به دست گرفته و به گدایی مشغول بود. لیلی از آنجا گذشت و از میان تمام آن آدمها ظرف مجنون را به زمین زد و شکست. دیگران طعنه زدند که دیدی او که اینهمه دوستش داشتی با تو چه کرد؟ از میان اینهمه آدم فقط ظرف تو را شکست ... مجنون لبخندی زد و گفت: اتفاقا همین نشان میدهد که از میان همه فقط به من توجه داشته و این کار را در شان من ندانسته است.

اگر با من نبودش هیچ میلی            چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

به من آن با وفا را کار باشد           گدایی من او را عار باشد

همی دانم که با من مهربان است    که یاد او مرا آرام جان است

 

خداوند هم این زندگی را در شان من ندانست.  نخواست که عمرم را در چنین رابطه ای تلف کنم. حکایت من و او مثل پدریست که برای کودکش هدیه ای خریده، اما به جای اینکه همینطور بی مقدمه آن را به او بدهد، اول او را با آن آشنا میکند و اشتیاق در دلش می اندازد، و بعد که خوب تشنه شد آن را به او میدهد ...  من شک ندارم که زندگی زیبا و عاشقانه من از همین الان در دستهای مهربان خداست. اما نمیخواهد آن را همینطور بیخود و بی تلاش آن را به من بدهد. اگر قرار نبود چیزی عوض شود این آتش را در دلم نمی انداخت. اگر خبری نبود، دستم را نمیگرفت و بلندم نمیکرد تا افقهای بالاتر را ببینم ... 

فقط مانده تلاش آمیخته با توکل من ... فقط مانده این که چقدر بتوانم در مقابلش هنرنمایی کنم. فقط مانده این که نشان بدهم لیاقت هدیه ای که برایم تدارک دیده است را دارم ...  فقط مانده این که او لیاقت عزیز بودن را در من ببیند  " چون خوب میدانم که  ...  من کان یرید العزه فلله العزه جمیعا . الیه یصعد الکلم الطیب. و العمل الصالح یرفعه"

  ...

دل روشنی دارم ای عشق

صدایم کن از هر کجا میتوانی

صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران

صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن

صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو

بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازیست

بگو با کدامین نفس میتوان تا کبوتر سفر کرد

بگو با کدامین افق میتوان تا شقایق خطر کرد

*

مرا میشناسی تو ای عشق

من از آشنایان احساس آبم

و همسایه ام مهربانیست

و طوفان یک گل، مرا زیرو رو کرد

پرم از عبور پرستو

صدای صنوبر ، سلام سپیدار

پرم از شکیب و شکوه درختان

و در من طپشهای قلب علف ریشه دارد

دل من گره گیر چشم نجیب گیاهست

صدای نفسهای سبزینه را میشناسم

و نجوای شبنم،

مرا میبرد تا افقهای باز بشارت ...



 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 9:50 توسط رضوان |

دیشب موقع تمیز کردن آشپزخانه مثل همیشه داشتم سالهای گذشته زندگیم رو مرور میکردم تا بفهمم اشتباهاتم کجاها بوده، که یک مرتبه یک جرقه مهم در ذهنم درخشید. یک جواب مهم و اساسی. چیزی که ارزشش رو داشت به خاطرش مثل ارشمیدس بالا بپرم و فریاد بکشم: اورکا !

اون جواب این بود:

من زیادی با همسرخان دوست هستم!

 

شاید به نظر مسخره بیاد، اما این عین حقیقته. یه بخش عظیمی از مشکلات من برمیگرده به صمیمیت بیش از حد ما با هم.

اوایل ازدواج من خیلی از این کتابهای روانشاسی خارجی میخوندم.  یه چیزی توی همه شون مشترک بود این بود که " با همسرتان دوست باشید" ... من هم که ذاتا روحیه م پسرونه ست از بین اونهمه توصیه، همین یکی رو گرفتم و بهش عمل کردم، عمل کردنی!

الان اگر زمان اجازه بده من و همسرخان میتونیم ساعتها با هم حرف بزنیم و بگیم و بخندیم. شاید باورتون نشه، اما بعضی وقتها بچه ها باید صبر کنن تا حرفهای ما با هم  تموم بشه بعد حرفشون رو بزنن. مثل دوتا دوست صمیمی برای هم کری میخونیم و حتی توی سر و کله هم میزنیم ... اگه یک کسی صدای ما رو ضبط کنه،( یه جوری که از روی صدا جنسیت افراد قابل تشخیص نباشه )، بدون شک میگه اینها دوتا دوست صمیمی هستند، و تنها چیزی که به ذهنش نمیرسه اینه که اینها زن و شوهر باشند!

در تمام این 14 سال فکر میکردم این حسن زندگی ماست، اما حالا میفهمم که یکی از بزرگترین عیبهاست. چرا؟ الان عرض میکنم خدمتتون:

شهید مطهری میگن: " غریزه مرد طلب و نیاز است و غریزه زن جلوه و ناز. " به بیان ساده تر مرد ذاتا دوست داره مراعات زن رو بکنه و نازش رو بکشه . و اگه این اتفاق درباره یه زن نیفته باید در زن بودنش شک کرد. اینهمه که اسلام در باره حجاب و محدود کردن زن صحبت میکنه به خاطر همینه. یعنی یه زن، اگه زن باشه، به طور ذاتی این قدرت رو داره که قویترین مردها رو هم تحت تاثیر قرار بده .

حالا این که چرا همسرخان به سادگی و بدون هیچ ملاحظه ای هر حرفی رو به من میزنه و اصلاً هم فکر نمیکنه که ممکنه دلم رو بشکنه؟ چون تصورش از من تصور یه دوسته، نه یک همسر که باید نازش رو کشید و دلش رو به دست آورد ... دردناکه، ولی توی این 14 سال هیچوقت نشده که من گریه کنم و اون  دلداریم بده و آرومم کنه. یعنی من اصلاً گریه نکرده ام که اون مجال این کار رو پیدا کنه. لابد به نظرش من یه مادر فولاد زره هستم که توپ هم تکونم نمیده! ... اما آیا من واقعاً همین هستم؟ یا یک زن با تمام احساسات و نیازهای عاطفی که داره؟

هرچیزی در این دنیا تعریف و مختصات خودش رو داره. رابطه دوستی یه چیزه و رابطه زن و شوهری یه چیز دیگه. سر و وضع و حال و کار یه زن شوهردار باید با یک زن مجرد فرق داشته باشه. اگر نه حتماً یه جای کار لنگ خواهد زد. دیر و زود داره، ولی سوخت و سوز نه! ... بین زن و شوهر باید صمیمیت باشه، اما نه از جنس دوستی، بلکه از جنسی که در قران با تعبیر "مودت و رحمه" ازش یاد شده و ما بهش میگیم عشق ...

زندگی خوب، نتیجه ترکیب درست چندین مهارته و این خیلی مهمه که هر چیز درست به اندازه نیاز توی زندگی باشه، نه کمتر و نه بیشتر ! ... یادم باشه حالا که دارم تغییر میکنم ، یه تغییر متعادل باشه. نه اونقدر سرگرم کار خونه بشم که بشم کوزت! و نه اونقدر به خودم برسم که دیگه شورش دربیاد و نه اونقدر زن بشم که از اونور بوم بیفتم. همه اینها مثل ادویه های مختلفن که نبودشون غذا رو بیمزه میکنه و بودن زیادشون غذا رو غیر قابل تحمل ... همون که توی روایت اومده: خیر الامور اوسطها ...

البته خیلی از این مهارتها رو اگه دختر دوران کودکی استاندارد و دخترونه ای رو بگذرونه و به عنوان یه دختر تربیت بشه خود به خود در وجودش نهادینه میشن. اما متاسفانه دختربچه های ما مثل من بیشتر پسرونه تربیت میشن و بازی میکنن. اصلاً نظام آموزشی و فعایتهای مدرسه ای ما جایی برای بروز لطافتهای زنونه نیست. برای همین هم وقتی نوبت زندگی واقعی و ایفای نقش زنانگیشون میرسه نمیتونن از عهده ش بربیان.

زن بودن کار سختیه. این که همه چیز باشی، اما به اندازه ، بینهایت مشکله. هرچی میگذره بهتر میفهمم که چرا زن از کار بیرون معاف شده. چون زن بودن خودش یه کار تمام وقته ...

باید اعتراف کنم که این زن بودن و با لطافت زنانه رفتار کردن از همه اون  موارد قبلی سختتره. تمیز کردن خونه و مرتب کردن سر و وضع کارهای فیزیکی هستن، اما این یکی باید از درون بجوشه. خواهشا هر راهکاری به نظرتون میرسه رو ازم دریغ نکنین. من هم به هر نتیجه ای رسیدم میام میگم تا به یک جمع بندی برسیم.

 

 
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 14:9 توسط رضوان |

سلام و ببخشید که پستم اینقدر دیر شد. امروز صبح زود همسرخان سر راهش ما رو گذاشت خونه مامانم اینها. بعد من خانوم کوچولو رو گذاشتم پیششون و رفتم برای خودم لباس عید بخرم. چه مدلهای اجغ وجغ و چه قیمتهایی! ... اما برای من این خرید کردن واقعاً لذتبخش بود ... این تنهایی و توجه به خود برام واقعاً لازم بود. خدا سایه مامان اینها رو همیشه روی سرم نگه داره که بعد از خدا تنها امیدم به اونهاست.

الان تازه برگشتیم خونه و زودی خانوم کوچولو رو خوابوندم و اومدم یه خبر از احوال خودم بدم و بگم زنده ام و امروز به یاد تک تکتون بودم. امروز صبح توی ماشین همسرخان از این که ما همراهشیم و لازم نیست مثل همیشه این مسیر رو تنهایی طی کنه، به وضوح خوشحال بود. بعدش هم ظهر زودتر از وقتی که قرار بود اومد خونه مامانم، و همه با هم نهار خوردیم. نمیدونم چرا ولی بعضی وقتها هست که حالش خیلی خوشه و همه چیز رو راحت میگیره. این جور موقعها ( که متاسفانه خیلی به ندرت پیش میاد) به قدری نرم و دوست داشتنی میشه که باورم نمیشه این همون همسرخان همیشگیه. اما هنوز نتونستم الگویی برای این خوش اخلاق شدنش پیدا کنم. شاید به قدر کافی دقت نکرده ام. میخوام توی یه دفتر مواقعی که اینطوری پسر خوبی هست رو یادداشت کنم، بلکه بتونم یه یه شناخت جدید ازش برسم و الگوی خوش اخلاقیش رو پیدا کنم.

آهان این رو هم بگم که دیروز بالاخره ناپرهیزی کردم و هنرهایی از خودم نشون دادم. اولش یه سر و سامانی به اتاق خانوم کوچولو دادم و بعد هم افتادم به جان دستشویی و حسابی برق انداختمش. بعد هم اتاقها رو مرتب کردم. وقتی همسرخان اومد همه چیز مرتب و منظم بود. البته نه طوری که چشمهاش از حدقه دربیاد. فکر کنم اگه بخوام از شدت تحیر درجا میخکوب بشه، باید حداقل یک هفته مدارم همه جا رو تمیز کنم! ... این وسط فهمیدم که خیلی از کارها لم و قلقهایی دارند که اگه بهشون عادت کنم، کارها سریعتر انجام میشن ودردسرشون کمتره. اما ....... اما یک نکته مهم: موقع انجام این تمیزکاریها حس بسیار بسیار خوبی داشتم. یه حس ناشناخته. آخه درسته که من 14 ساله دارم این کارها رو انجام میدم، ولی همیشه یا از روی زور و اجبار اومدن مهمون بوده و یا از ترس غرغرهای همسرخان ... هیچوقت به صورت خودجوش و در راستای جهاد در راه خدا این کارها رو انجام نداده بودم. حس بی نظیری بود. البته تمیز کاری اونقدر وقتم رو گرفت که وقت نکردم به خودم آنچنان برسم. سعی میکنم این دفعه این اشتباه رو نکنم و وقتم رو جوری تنظیم کنم که یه زمانی هم برای رسیدگی به خودم بمونه.

حالا دیگه باید برم سراغ شام درست کردن. پیاده روی امروز رو هم نکردم. یک کم دارم از زیر رژیم درمیرم. از فردا سعی میکنم با دقت بیشتری انجامش بدم. از همه تون ممنونم و باز هم ببخشید اگه لطف کردین و تا اینجا اومدین و من نبودم ...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 18:19 توسط رضوان |

خوشبختانه در این روزگار وانفسا یک چیز به وفور در وجودمان یافت میشود و آن هم چیزیست به نام " نفس لوامه" یا همان وجدان خودمان!

از صبح که کامنتهای پست قبلی رو خوندم حالم خرابه. یه جورایی حس میکنم ناحقی شده و باید هرچه سریعتر شفاف سازی بشه. فکر میکنم دوستان نازنینی که لطف کردن اینجا رو خوندن و نظر لطفشون متوجه من بود رو یه جورایی به اشتباه انداخته ام. باید اعتراف کنم که من اصلا و ابدا هم آدم صبوری نیستم!

شاید دهه شصتیها یادشون باشه، حدودای سال 67 دوشنبه شبها سریالی میداد به نام " گرگها" ... ماجرای یه حاکم ظالم ( با بازی داوود رشیدی) بود که مردم به رهبری طبیبی به نام حکیم ( علی نصیریان) بر ضدش قیام کردن. سریال قشنگی بود و با اینکه اون موقعا سن و سال زیادی نداشتم، اما صحنه هاش رو خوب یادمه. موسیقی تاثیرگذاری هم داشت، ساخته آقای مجید انتظامی که بعد از گذشت اینهمه سال هنوز یادمه و همین الان که دارم درباره­ ش مینویسم داره توی ذهنم نواخته میشه.

توی اون سریال یه نقشی بود به اسم هامون ( بهرام شاه محمدلو ) . مرد کچلی بود که ظاهراً عقل درستی نداشت و همه ش توی گوشه کنار شهر میپلکید و در هر چیزی دخالت میکرد و تیکه ای میپروند. یه جورایی مثل بهلول در عین دیوانگی حرفهای عاقلانه میزد.

یه بار یه بنده خدایی به نام خالو اومده بود شهر از ظلم اربابش شکایت کنه. وسط دادرسی معلوم شد خودش هم کم ظالم نیست و زنش رو میزنه و ... اینجا بود که قاضی ( محمدعلی کشاورز) یه جمله ای گفت که هنوز بعد از سالها توی گوشمه : " موجودات بشر همه ظالمن! ارباب به خالو ظلم میکنه، خالو به زنش ! " بعد هامون با زیرکی از قاضی پرسید: شما به کی ظلم میکنین؟ قاضی هم با حاضرجوابی گفت : من به خودم ظلم میکنم! ... منظورش این بود که همین که مجبورم بین آدمهایی مثل شما زندگی کنم و به دعواهای ابلهانه شماها رسیدگی کنم یه جور ظلم به خوده!

همه اینها رو گفتم که بگم من هم ظالمم، منتها زورم به همسرخان نمیرسه. درسته که در این 14 سال زندگی مشترک من هیچوقت نشده سر همسرخان داد بزنم، اما این فقط بیرون ماجراست. حقیقت اینه که صبوری من نه به خاطر کمال و فضایل اخلاقی، بلکه به این خاطره که زورم به طرف مقابلم نمیرسه. در واقع من هم ظالمم، اما در مقابلم مظلومی نمیبینم که بتونم بهش زور بگم!

تنها کسی که زورم بهش میرسه خودمم که تا تونستم بهش ظلم کرده ام و حتی از کوچکترین ظلمها هم در حقش دریغ نکرده ام! اون هم با چنان مهارتی که خودم هم مونده ام که بابا تو دیگه کی هستی!

نمیدونم معامله خداوند با مستضعفینی مثل من که آب برای شنا کردن و سری برای داد کشیدن پیدا نمیکنند چیه؟ خودم میدونم که ملکه ای به نام کظم غیظ در وجودم نیست که بخوام بابتش طلبکار باشم ... اما خوب خدا رو شکر لااقل از اثرات وضعی بلند کردن کردن صدا در امانیم و همین هم نعمت کمی نیست. الحمد لله علی کل حال


  رژیمانه : دیروز به دلایل استراتژیک حالم خوب نبود و با عذر موجه نتونستم پیاده روی کنم. شب هم زود خوابم برد و نتونستم به موارد مسواک و مراسم کرم مالی شبانه برسم.در نتیجه امتیازم 2 شد و بسیار شرمنده میباشم. تا امروز چه پیش آید ...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت 9:55 توسط رضوان |

beautiful rose smiley شب بود و هوا سرد. داشتم از خرید برمیگشتم. یک لحظه با خودم فکر کردم اگه توی این تاریکی و سرما جایی برای رفتن نداشتم، باید چکار میکردم؟ ... به خودم گفتم خوب میرفتم خونه مامان اینها. یهو یه امیدی توی قلبم روشن شد که بالاخره توی این دنیا کسان دیگه ای هم هستند که من براشون مهمم.

بعد یاد همسرخان افتادم که در نوجوانی پدرش رو از دست داده و الان هم 10 ساله که مادرش به رحمت خدا رفته. خواهر و برادرهاش هم با این که خیلی خوب و مهربونن، اما مثل همه خواهر و برادرها سر زندگی خودشون هستن و  هیچوقت نمیتونن برای اون نقش چندانی داشته باشن ... با خودم گفتم اون با تمام سر و صداهاش، توی این دنیا واقعاً تنهاست و بجز ما کسی رو نداره. یک لحظه تصور کردم که خونه برای اون تنها پناهگاهه واگه من بد اخلاق و بدجنس باشم، اون چاره ای بجز تحمل نداره، چون جای دیگه ای نداره که بره. نهایتش اینه که میاد خونه و میره یه گوشه میخوابه دیگه ...

اما آیا اسم این رو میشه زندگی گذاشت؟

یاد حدیثی از امام حسین (ع) افتادم که فرمودند: " از ظلم کردن به کسی که پناه و فریادرسی بجز خداوند ندارد، بپرهیز. " * ... 

آدمها ( چه زن و چه مرد )  بعد از ازدواج سرنوشتشون به هم گره میخوره و واقعاً بعد از خدا بجز هم پناه و فریاد رسی ندارن. حتی پدر و مادر هم نمیتونن اونقدرها به داد آدم برسن. شاید اگه آدم با همسرش مشکل پیدا کنه، از نظر فیزیکی بتونن به آدم جا و مکان بدن، اما دل شکسته و روح درب و داغون بچه شون رو که نمیتونن کاری کنن.

مگه آدم از زندگی چی میخواد؟ همسرخان شاید آستانه تحملش خیلی پایین باشه، شاید خیلی زود  تا چیزی بر وفق مرادش نباشه صداش بره بالا، اما این باعث نمیشه که بعد از یک روز بدو بدو دنبال یه لقمه نون حلال ( که خدا رو شکر واقعاً از این لحاظ خیالم صد درصد راحته. چون همسرخان به شدت درباره حلال بودن پولش حساسه و مو رو از ماست میکشه) امیدش به این نباشه که بیاد توی یه خونه گرم و تمیز و پر از محبت.

من نباید این دوتا چیز رو با هم قاطی کنم. هر کسی برای اعمال خودش باید به خداوند جواب پس بده. صرف نظر از رفتار همسرخان با من، باید یادم باشه که اون بجز من کسی رو نداره. پس من در حد توانم نباید بهش ظلم کنم.

این درباره بچه ها هم به شدت بیشتری صادقه. خانوم کوچولو و خانوم خانوما دیگه واقعاً بعد از خدا دستشون به هیچ جایی بند نیست. فقط و فقط من و پدرشون رو دارن. پدرشون رو که در روز یکی دو ساعت بیشتر نمیبینن. بیشتر سر و کارشون با منه ... و من حق ندارم به خاطر دلخوری از باباشون با اونها بداخلاقی کنم.

مرز بین حقوق آدمها خیلی خیلی باریکه. به باریکی پل صراط. و من شک ندارم وقتی شب با لبخند در رو به روی همسرخان باز میکنم. وقتی در مقابل شیطنتها و خرابکاریهای بچه ها صبوری میکنم، در واقع دارم آرام آرام از روی پل صراطم میگذرم. پلی که کافیه یک لحظه پام بلغزه و با سر بیفتم وسط شعله های خشم خداوند.

خدایا. من تنهاتر و ناتوان تر از اون چیزی هستم که بشه فکرش رو کرد. کمکم کنید که توی این چند صباح دنیا بتونم حق کسانی که چشم امیدشون به منه رو ادا کنم.تا بتونم امیدوار باشم که شما هم با من با رحمتتون برخورد میکنین، نه با عدلتون.


  رژیمانه : دیروز هم امتیازم 5 شد. یعنی هر 5 مورد رو رعایت کردم. خیلی سخت بود از اون نون برنجی هایی که همسرخان خریده بود بگذرم. تازه پیاده روی رو هم اونقدر پشت گوش انداختم که مجبور شدم شب وقتی همه خوابیده بودند یواشکی انجامش بدم. یه همچین آدم با اراده ای هستم من!


* توضیح بیشتر این حدیث در اینجا

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 12:40 توسط رضوان |

beautiful rose smiley دیشب وقتی آسانسور توی طبقه ما نگه داشت، فکر کردم حتماً هرکی توش هست مربوط به همسایه بغلیمونه. آخه ساعت تازه 9 بود و بعید بود همسرخان اون موقع بیاد. صدای تق تق اومد. انگار یکی داشت خیلی آروم  به در میزد. باز هم فکر کردم حتماً در همسایه ست. چند ثانیه گذشت و از روی فضولی رفتم از چشمی ببینم بیرون چه خبره، که یکهو در جا میخکوب شدم! یک دسته گل نرگس جلوی چشمی در ما بود ... ناباورانه در رو باز کردم . همسرخان بود، با یک دسته گل نرگس! نمیدونستم باید همسرخان رو باور کنم، یا گل نرگس رو ...

البته این اولین باری نبود که همسرخان برام گل میخرید، اما مدتها از آخرین گلش میگذشت . اصولاً همسرخان آدم خیلی منطقی هست و اینطور احساسات تو کتش نمیره. حتی آخرش طاقت نیاورد و گفت: نمیدونم اگه پولش رو بهت میدادم بهتر نبود؟!!!!

و من که داشتم از شادی بالا و پایین میپریدم گفتم: واقعاً فکر میکنی پول میتونست اینقدر برام ارزش داشته باشه و تا این حد خوشحالم کنه؟!

گل نرگسهای زیبا رو نه از گلفروشی، که از گل فروش پشت چراغ قرمز خریده بود. تازه نشست و با آب و تاب برام توضیح داد که اولش یه دسته رو میداده 10 تومن، اما اون موفق شده بود اونها رو 5 تومن بخره ...

از شادی توی ابرها بودم. همون موقع توی دلم گفتم " الحمد لله رب العالمین" ...

اون شاید فقط یک دسته گل نرگس بود، اما برای من یک دنیا معنی داشت:

اولیش این که جهاد همه ش هم خاک و خون و آتش نیست. همه ش صبوری و مهربونی نیست. فتح و پیروزی هم داره. و اون گل برای من یه پیروزی بود. یه خاکریز به سمت جلو پیشروی کردن بود. فتح یه تکه از قلب کسی بود که سعادت دنیا و آخرتم به رضایت اون از من بستگی داشت.

 دومیش این که من توی دلم نیت کرده بودم که در این مدت که دارم برای تغییر کردن تلاش میکنم، از یکی از بانوان عظیم الشان هم کمک روحی بخوام. توی ذهنم بود که به حضرت نرجس توسل کنم و شروع کنم یه ختم قران رو به ایشون هدیه کنم تا خودشون دستم رو بگیرن و در این راه پر نشیب و فراز، مرحله به مرحله هدایتم کنن. و حالا اولین اتفاق خوب یک دسته گل نرگس بود. گلی هم نام بانو ... و این برای من به این معنی بود که کارم درسته و میتونم امیدوار باشم که الطاف بانو نرجس خاتون شامل حالم بشه ...

میدونم که همیشه اوضاع اینطور پروانه ای نیست. میدونم که باید تلاشم رو باز هم ادامه بدم. اما این دلگرمی بزرگی بود برای من که از ظلمات مطلق دارم راهم رو به سمت نور باز میکنم. خدایا ممنونم ... و امام زمان خوبم! ممنونم که مثل همیشه واسطه رسیدن این فیض به وجود ناقابل من بودید. ازتون ممنونم.



گل نعمتیست هدیه فرستاده از بهشت      مردم شریفتر شود اندر نعیم گل

ای گلفروش! گل چه فروشی به جای سیم؟          وز گل شریفتر چه ستانی به سیم گل؟



+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 12:56 توسط رضوان |

 

beautiful rose smiley همسرخان آدم بدجنس و خسیسی نیست. مقتصد هست، اما خسیس نیست ... یه مرد عادیه که به حد معمول خونواده ش رو دوست داره، نه مثل بعضی مردها که خودکشون میکنن برای زن و بچه شون و نه مثل اونهایی که اصلاً زن و بچه سرشون نمیشه! ... با اینها مشکلی ندارم.

اما یه خصلتی توش هست که تحملش خیلی خیلی مشکله و اون اینه که آستانه تحملش به شدت پایینه. به عبارت ساده تر یک کم زود از کوره درمیره. البته یک کم از یک کم بیشتره، اما من سعی میکنم یک کم ببینمش. طاقت هیچ مخالفتی رو با نظر خودش نداره. خییییییلی زودرنجه و تا یه چیزی بر وفق مرادش نباشه قهر میکنه و کم محل میشه ... این جور مواقع در عین این که ازش میترسم، از اینهمه حرص و جوش خوردنش برای چیزهای معمولی، خنده م هم میگیره!

سالهای سال زیباترین سرگرمی من این بود که دراز بکشم و در خیالاتم تجسم کنم که دارم از خونه ش میرم. چمدونم رو برداشته ام و دارم یکی یکی وسایلم رو میذارم توش. با لذت فکر میکردم که چه چیزهایی رو باید بردارم و چه چیزهایی رو نه. بعد میرفتم ترمینال و یه بلیط مشهد میگرفتم و بعدش همونجا مجاور آقا میموندم و یه زندگی جدید رو شروع میکردم، بدون این که کسی بدونه کجا هستم، حتی خونواده خودم ... در واقع به معنای کامل مثل یک قطره آب توی زمین فرو میرفتم. 

شاید اگر آنقدر زود بچه دار نشده بودم و سر و کله خانوم خانوما توی زندگیم پیدا نشده بود، همین کار رو هم میکردم. اما در اون شبها و روزهای سخت فقط و فقط حس مادری و این که تکلیف این بچه بی پناه قراره چی بشه من رو سر زندگیم نگه داشت. اصلاً شاید به خاطر این که به اون رحم کردم بودم، خداوند بهم رحم کرد و آروم آروم آرومم کرد و کمکم کرد که حالا که نمیتونم همسرخان رو تعییر بدم، خودم رو عوض کنم.

تغییری که توی زاویه دید من ایجاد شد یک شبه نبود. یواش یواش یاد گرفتم خودم رو از نظر احساسی ازش جدا کنم. اینطوری بداخلاقیش دیگه اونقدرها آزارم نمیداد. اما این هم چیز خوبی نبود. مدتها زندگیمون در پایینترین سطح احساس قرار داشت. ما با هم بودیم، اما نه از روی احساس و عاطفه. نه از روی " وجعل بینهم موده و رحمه" ... میدونستم که این هم درست نیست، اما لااقل دیگه مثل قبل اذیت نمیشدم و به همین هم قانع بودم.

نقطه عطف زندگی من مشهد رفتن امسالمان بود. سفری که در آن بارقه ای امید توی شب تار زندگی من روشن شد.

نزدیک محل اقامتمون یه سی دی فروشی بود که محصولات فرهنگی داشت. و من مثل ماهی که تازه به آب رسیده باشه هر روز به اونجا سر زدم و کلی از سی دی های دکترحسن عباسی و .جاج آقا پناهیان و ... ازش خریدم. بین اونها یه سی دی از حاج آقا پناهیان بود که مجوعه سخنرانیهای ایشون بود و در بین اونها یه مجموعه سخنرانی بود با عنوان " خانواده متعالی " ... و خدا میخواست که گوش دادن به اون سخنرانیها نقطه عطف زندگی من باشه.

بار اول که گوش کردم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم، اما اوضاع زندگیم بدتر از اون بود که با همون یه بار متحول بشم. اما حداقلش این بود که فهمیدم یه جور دیگه هم میشه به زندگی مشترک نگاه کرد.

اونجا بود که یادم اومد همه ما توی این دنیا مسافریم و زندگی این دنیا فقط فرصتیه که بتونیم خودمون رو به خدا نشون بدیم. یک فرصت ناب برای هنرنمایی مقابل خداوندی که خالق ماست. مهم فقط همینه ... ضربه آخر هم خوندن این آیه :

التوبة : 16 >>  أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَکُوا وَ لَمَّا یَعْلَمِ اللَّهُ الَّذینَ جاهَدُوا مِنْکُمْ وَ لَمْ یَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنینَ وَلیجَةً وَ اللَّهُ خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ

آیا گمان کرده اید که رها شده اید؟ وخداوند آن کسانی از شما را که در راه او جهاد میکنند نمیشناسد ؟ ... آری خداوند کسانی از شما را که در راه او جهاد میکنند را می شناسد و از شما غافل  نیست.

و بعدش هم این حدیث بود:

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع :  کَتَبَ اللَّهُ الْجِهَادَ عَلَى الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ فَجِهَادُ الرَّجُلِ بَذْلُ مَالِهِ وَ نَفْسِهِ حَتَّى یُقْتَلَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ جِهَادُ الْمَرْأَةِ أَنْ تَصْبِرَ عَلَى مَا تَرَى مِنْ أَذَى زَوْجِهَا وَ غَیْرَتِه

امیر مومنین علی علیه السلام فرمودند :

خداوند جهاد را هم بر مردان وهم بر زنان واجب کرده است . اما جهاد مرد بخشش مال و جانش در راه خدا است تا اینکه کشته شود .

و جهاد زن این استکه بر سختی هایی که از همسرش به او مرسد و بر غیرت او صبر کند .

و پیامبر (ص) که فرمودند:

ای حولاء زنی نیست که سخنی از شوهرش بشنود و بر آن صبر کند ، مگر اینکه خداوند به قدر هر کلمه ای که شنیده و بر آن صبر نموده است ، برای او مزد روزه گیر و مجاهد در راه خدا را بنویسد 


این روزها که دارم روی خودم کار میکنم، میبینم زندگی اونقدرها ارزش حرص و جوش نداره. الان دیگه تنها امیدم به همین بداخلاقیهای آقای همسره. البته تا جایی که بتونم سعی میکنم ناراحت نشه و حتی خیلی خیلی با احتیاط بهش تذکر میدم که بدخلقیهاش ناراحتم میکنه، اما از اونور هم قند توی دلم آب میکنن که حالا اگه من بر این اخلاق بد صبر کنم دارم جهاد میکنم و خداوند بزرگ شاهد این جهاد منه ... و مگه آدم چی میخواد جز این که بدونه اون بالا کسی هست که داره با لبخند نگاهش میکنه ...


**********

و اما درباره رژیم:

دیروزم خیلی خوب بود و امتیازم 5 شد . یعنی همه 5 مورد رو رعایت کردم. نکته مهمش اون 30 دقیقه پیاده روی بود که هی از زیرش در رفتم تا ساعت شد 8 شب و مجبور شدم در حین شام درست کردن پیاده روی کنم. تازه 20 دقیقه گذشته بود که همسرخان اومد. زودتر از اون چیزی که انتظار داشتم اومد، ولی من  به روی خودم نیاوردم و  با لبخند به استقبالش رفتم. 10 دقیقه باقیمونده رو هم آهر شب قبل از خواب انجام دادم!

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 10:13 توسط رضوان |

beautiful rose smiley دیروز رفتیم برای بچه ها خرید لباس عید. وقتی داشتم برای خانوم کوچولو لباس خانگی انتخاب می­کردم، همسرخان رگالی که شلوارهای زنانه راحتی به آن بود را نشان داد و با حالت بدی گفت: "برای خودت هم لباس بخر که دیگه اون شندره ها رو توی خونه نپوشی! " ...  دلم میخواست زمین دهن باز میکرد و من را قورت میداد. البته این اولین باری نبود که او به سر و وضع من در خانه اعتراض میکرد، اما نمیدانم چرا این یکی خیلی خیلی از روی حرص و غیض بود. هرطور بود خودم را کنترل کردم و برای آرام کردن اوضاع یک شلوار قرمز رنگ انتخاب کردم و رفتیم پی کارمان.

اما لحن و صوای اعتراضش هنوز هم که هنوز است در گوشم زنگ میزند. واقعاً چرا من اینقدر به سر و وضعم در خانه بی توجهم؟

1 - اولین و مهمترین دلیلش چاقی ست. من حدود 25 کیلو اضافه وزن دارم و به همین دلیل مجبورم همیشه لباسهای تا حدی گشاد و راحت بپوشم. که همسرخان اصولا از این نوع لباسها بدش می آید و از آنها با عبارت " روده" نام میبرد.

2 – دلیل دوم این است که من چاق خوشحالی نیستم. یعنی همیشه آرزو دارم لاغر بشوم. برای همین دلم نمی آید که پول برای خریدن لباسهای گشادی بدهم که امیداورم به زودی برایم غیر قابل استفاده شوند. برای همین هم دیر به دیر لباس میخرم و در نتیجه لباسهایم نه تنها گشاد که مستعمل هم میباشند! ( الان که دارم مینویسم خودم هم از خودم شرمنده ام!)

3 – من اصولاً کمی تا قسمتی تنبل میباشم و حوصله اینکه هی به خودم و سر و وضعم برسم را ندارم. ترجیح میدهم از وقتم برای مطالعه استفاده کنم، تا ایستادن جلوی آینه و آرا بیرا کردن!

اما خودم میدانم که کارم اشتباه است. نه این که تازه فهمیده باشم، نه. همیشه میدانسته ام و همیشه هم تنبلی کرده ام. البته چندبار انقلاب کرده ام و یهو کلی لباس و لوازم آرایش و کرم و ... خریده ام، اما این شور انقلابی نهایتاً فقط یک هفته دوام داشته و دوباره همان آش بوده و همان کاسه.

اما این بار نه بحث سلیقه، که بحث حق است. حق الناس! پیامبر (ص) فرمودند: " ای‌ حولاء! حق‌ مرد بر زن‌ آنست‌که‌ از خانه‌ بیرون‌ نرود - شوهرش‌ رادوست‌ بدارد -  با او مهربانی‌ کند و از ناراحت‌ کردن‌ او خود داری‌ کند -  به‌عهد او وفا نماید          - به‌ او اهانت‌ نکند - سعایت‌ اورا ننماید -  درمالش‌خیانت‌ نکند - در حضور شوهر زینت ‌کند و ...

البته واضح و مبرهن است که زینت امری کاملاً سلیقه ایست و ممکن است چیزی که به نظر من زینت به حساب می آید برای دیگری کاملاً زشت و نازیبا به حساب بیاید. مثلاً همین لباسهای گشاد که به نظر من آنقدرها هم بد نیستند، ولی ظاهراً همسرخان به خونشان تشنه است!

موضوع آنقدرها هم پیچیده نیست:

الف ) بر من واجب است لباسهایی را بپوشم که همسرخان دوست دارد و همان سر و وضعی را داشته باشم که مطلوب اوست و در نظرش زینت محسوب میشود.

 

ب ) پوشیدن لباسهایی که همسرخان دوست دارد و داشتن آن سر و وضعی که مطلوب اوست و در نظرش زینت محسوب میشود مستلزم این است که من شکمی به این بزرگی نداشته باشم و پوست دست و صورتم هم وضعیت بهتری داشته باشد.

الف و ب نتیجه میدهد که بر من واجب است رژیم بگیرم تا از این شکم خلاص شوم و در کنار آن به پوستم هم رسیدگی کنم.

همین!

شوخی که نیست. جهاد زن خوب شوهرداری کردن است. و جهاد یعنی انجام کاری که سخت است. مسلم است که زینت کردن برای همسرخان برای من سخت است و ترجیح میدهم به جایش صدها کتاب بخوانم و هزار کار سخت دیگر را انجام بدهم. اما هیچکدام از آنها وظیفه من نیست. برای من سخت است رژیم بگیرم و هی حواسم باشد که از پوستم مراقبت کنم و بدون دستکش کار نکنم و ... اما مگر برای آن رزمنده جنگیدن در میان خاک و خون و آتش سخت نیست؟

اما اگر دیدگاه من به رژیم و ورزش و رسیدگی به پوستم، نه خودنمایی و تفاخر جلوی دوست و آشنا، که راضی کردن همسرم باشد، آیا اجر من از اجر آن مجاهد فی سبیل الله که الان دارد مقابل اسرائیل میجنگد کمتر است؟ آیا اجر من از عماد مغنیه و اصلاً خود سیدحسن نصرالله کمتر است؟

"جهاد المرء حسن التبعل" کلام کسی ست که خداوند به صراحت فرموده است: "و ماینطق عن الهوی. ان هو الا وحی یوحی" ( او از روی هوا و هوس سخن نمیگوید و هر چه میگوید وحی الهی ست) ... پس میشود گفت در عبارت جهاد زن خوب همسرداری کردن است ذره ای اغراق وجود ندارد و حقیقتاً خوب همسرداری کردن عینا مطابق مجاهد فی سبیل الله اجر و مزد دارد.

این شد که با خدای خودم عهد بستم و امام زمانم (ع) را بر آن شاهد گرفتم که تا پایان سال 91 این 5 مورد را رعایت کنم:

1 – کالری دریافتی ام در روز به هیچ عنوان بالای 1600 نرود ( مگر وقتی که برای پیشبرد رژیمم نیاز باشد. مثلاً برای شوک دادن به بدن موقع استپ کردن وزن و ... ، آنهم با برنامه ریزی قبلی. )

2 – روزی حد اقل نیم ساعت پیاده روی بجز جمعه ها.

3 – استفاده از کرمهای دست و صورت و ... در مواقع مناسب.

4 – مسواک هر شب ( شرمنده، ولی من در این یکی خیلی تنبلم. گفتم حالا که بگیر و ببنده این یکی رو هم توش بگنجونم!]

5 – نخوردن غذا در آخر شب، بجز چای و خرما ( آخه من عادت دارم شب بیدار بمانم و مطالعه کنم و در کنارش هی چیز میز بخورم! )

 

میریم تا داشته باشیم یک عدد رضوان مجاهد مصمم را ... پس باز هم بسم الله الرحمن الرحیم.

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 7:24 توسط رضوان |

من برگشتم. از یک سرماخوردگی شدید که در آن حال و حوصله خودم را هم نداشتم، چه برسد به همسرداری و ... !

البته خودم میدانم که این اصلاً چیز خوبی نیست، اما خوب من اصلاً برای همین اینجا هستم تا این بدیهای وجودم را کشف و خنثی کنم!

در این مدت فهمیدم که وجود من برای آرامش محیط خانه تا چه حد ضروریست. همه کارها روی هم تلنبار شده بود و نه عذای درست و حسابی بود و نه نظافتی و ... یعنی همان حداقلهایی که من انجام میدادم هم نبود، نه این که خانه ما همیشه دست گل باشد  و حالا نه!

انتظار داشتم همسرخان در این مدت توجه بیشتری به من کند، اما واقعیت این است که او یا بلد نیست و یا نمیتواند و یا هر چیز دیگری که از مرزهای معمول توجه جلوتر برود. من را دکتر برد، داروهایم را گرفت، به بچه ها سفارش کرد که من حالم بد است و نیاز به استراحت دارم، حتی به خانوم خانوما گفت که برایم سوپ درست کند. اما دریغ از یک جمله یا کلمه محبت آمیز حال مریض جا آور! ... نه این که الان باشد، اصولاً همیشه معتقد است محبت را باید در عمل نشان داد، نه به زیان!

در این مدت الیته میفهمیدم از مریضی من ناراحت است، ولی چه فایده که آصلاً درباره اش حرف نمیزد، حتی میتوانم بگویم که تحت تاثیر فضای نابسامان خانه، بداخلاقتر از قبل هم شده بود.

این وسط دردسر این بود که خانوم کوجولو هم مریض بود که مدام سرفه میکرد و نیاز به مراقبت داشت و این خودش یک پروژه بود. نمیدانم اشتباه کارم کجا بود، ولی همسرخان واقعاً از من توقع داشت با وجود مریضیم به او هم برسم. یعنی به زبان میگفت استراحت کن، اما در عمل توقع داشت تا جایی که ممکن است به کارها برسم.

البته او هم تقصیری ندارد و بالاخره وقتی بعد از یکروز کار به خانه می آید توقع آرامش دارد ...

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 8:58 توسط رضوان |